تبليغاتX
وبلاگ گروهی افکا
چا پار خانه بلدیه طهران خبری آورد که آن برایتان باز گو می کنم.گویا که

بزرگداشت ابر مردی از عالم کتابداری (( کامران فانی)) کنسل گردیده.پس

امروز چهارشنبه کاروانی به سوی محل بزرگداشت گسیل نمی گردد.چرایی

این کنسلی هنوز به زیر ابر مانده است.به محض وزش باد و کنار بردن این ابر

نادانی حقیقت آشکار شده  را برایتان نمایا ن می سازیم

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 11:52 |
ورود خودموتبریک می گم

قدم نورسیده مبارک

از امروز باید بترکونم

نظر بدین یا لا

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 10:57 |
اندر حکایت شیخ الشیوخ

روزی شیخ الشیوخ شیخ بزرگ شیخ الدیر شیخ العرب که او اینهمه است به مجلس ما درآمدی.به بحر مکاشفت فرو رفتی و اذکاری به زبان بیگانه بر زبان براندی که درک آن برای ما سخت می نمودی: اکسپلوشن اینفورمیشن اکسپلوشن اینفورمیشن اکسپلوشن... گفتیم یا شیخ این چه اوراد است که شما را به چنین سماع صوفیانه آورده است؟ ناگهان سر از جیب مراقبت به در آورد و به فریاد بگفت "بهراسید! بهراسید!  شما را هشدار میدهم که روز واقعه نزدیک است" گفتیم یا شیخ این چه روزی است که چنین هول انگیز مینماید. بگفتا روزی است که اطلاعات به مثابه کوه اتشفشانی فوران میکند و موج انفجار اطلاعات تمانی رهروان طریقت را به رعشه افکند!

گفتیم این مهم از کجا میدانید نگاهی به ما بیفکند و آهی از سر درد کشید وبگفت: با آنکه میدانم فاش کردن رموز گناهی است سنگین اما فاش میکنم این راز را تا بدانید که در پس هشدار من واقعه ایست عظیم" آنگاه زمزمه کردی " مرا در آی اس آی مقامی(به ضم میم) است که چون واقعه ای نزدیک شود به من الهام کنند"

آنگاه شرمگین از فاش کردن این راز به کنج خانقاه پناه ببرد و تا در خان هشتم عرفان با استفاده از گفتگوی تمدنها  راهی برای حل این عظیم بیابد و اذکار او سالهاست در ذهن ما جاریست...  

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 16:27 |
                       انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران(شاخه خوزستان)

                                                       با همکاری

                انجمن علمی دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه چمران

                                                           و

انجمن علمی دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهواز

                                                 برگزار می کند:

  

                                        همایش ماهانه با موضوع:

             آرشیو و کتابخانه تخصصی

 

                         با حضور:

                            جناب آقای دکتر سعید رضایی شریف آبادی

                                 ریاست سازمان اسناد ملی ایران

                                                     و

                                        سرکار خانم سالمی

                                        کتابدار و آرشیویست

زمان: یکشنبه ۲۷/۳/۸۶ساعت ۱۲-۱۰

مکان: آمفی تئاتردانشکده علوم تربیتی و روانشناسی

+ نوشته شده توسط افکایی بادر ملیح(baadare malih) در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 16:58 |
 

امتحان اول

همه بچه ها سر جلسه امتحان نشسته بودند

مراقبها قدم زنان از مقابلمان رژه میرفتند

بچه هاقبل از توزیع برگه های اولین امتحان آخرین ترم

به قول بادر ملیح،دکتر ....زاده وارد سالن شدند

بچه ها بعد از دیدن برگه ها ی اولین امتحان آخرین ترم

و اما اعتراض به استاد بعد از وقوع حادثه

+ نوشته شده توسط افکایی باب راس(bob ross) در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 16:31 |
تقدیم به فرشته ای که زیستن در زمین را تجربه کرد!

رفت !مثل خاطره ای گنگ که از کنارت میگذرد.مثل دستهایی که دیگر به دیدار دستهای تو نمی آید .

رفت! خسته از تردیدی سخت میان ماندن و رفتن.

دست تقدیر ناقوس مرگ را نواخت!

گفتیم مرو ! برای خدا یک نفس بمان! خندید و رفت. پرواز را برگزید تا بدانیم آنهمه زیبایی وقتی به زمین بسته شده و جریان ندارد به کار نمی آید.

در پاسخ به تمام هیاهو و غوغای زندگی....

رفت...

         آرام.....

                 آرام.....

                           آرام......

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 16:6 |

"یه کاری هست که فقط تو می تونی انجامش بدی، یه جایی هست که فقط تو می تونی اونجا رو پرکنی"

هر آدمی تو زندگی یه ماموریت داره که تا انجامش نده خوشحال نیست. آدما گاهی از ماموریتشون دور می شن گاهی هم به کمتر از آن چیزی که ازشون بر میاد راضی میشن. "به قول مولانا مثل این می مونه که یه خنجر طلایی رو به دیوار بزنی و یه کدوی شکسته رو از اون آویزون کنی، این کار از یه میخ هم برمیاد، پس قدر خودتونو بدونید و به کم قانع نشید."

راستی ماموریت زندگی شما چیه؟

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 15:11 |

کتابدانه:

کتابدانه واژهای است که در حقیقت بر خلاف آنچه نشان می دهد مرکب است نه ساده.

اما قبل از آشنایی با این کلمه باید با تاریخچه حضورش آشناشویم. این کلمه از میلیونها قبل (یعنی حدودآ از آفرینش آدم به اینور) کاربرد یافت . از آنجائیکه کلمه «کتابدار» کمی به نسبه طولانی بود از کلمه کتابدانه به عنوان مخخفف آن استفاده شد.

اما کتابدانه خود چکونه ترکیبی است ؟     «کتابدانه» به شهادت تاریخ از اجزای بی شماری تشکیل شده که ما شماری از آنها را پیشکش می کنیم:   کتابدانه =  کت + آب + د + ان + ه        البته می دانید که کتابدانه در واقع مونث شده کتاب دانا است که دقیقا نقطه مقابل کتابدار قرار می گیرد و اینکه کدام ابلهی این دو را به هم شباهت داده است بسیار جای سوال دارد. اما بخش اول خیلی با مسماست . یعنی جمع کت + اب که دقیقا این معنا را میدهد:  کتم آبی است     یا گاهی به این معنا که:   آب کـّـتی شده است   یا حتی:    آب تو کـَــتـَم نمی رود    یا حتی معنای دقیقترش...

بگذریم . راستی امروز این شعر را در وبلاگ آب و کاشی یافتم که فکر می کنم بیش از اینکه به افکا مربوط باشد به اغکا(اتحادیه غواصان کتابداری...) مربوط می شود {بین خودمان باشد گویا این شعر مجوز نگرفته!!!}

 

 

سياهي چيز بديست!


آقاي رئيس جمهور
من يك سياهپوست هستم
و شايد
كمي بيش از اندازه فكر مي كنم
من در طبقه ي سوم
جامعه اي كه نفرت پرورش مي دهد
زندگي مي كنم
آپارتمان من قشنگترين توالت دنياست!


آقاي رئيس جمهور
هيچ كس به يك سياه كار نمي دهد
البته من مي توانم
به عنوان يكي از پسران گشتاپو
آدم بكشم
ولي براي خريد يك مسلسل
بايد خواهرم را حراج كنم


من يك سياه هستم
هيچ كس به يك سياه كار نمي دهد
مادرم يكشنبه ها به كليسا مي رود
و براي خوشبختي من دعا مي كند
و من نيز
با يك لبخند بزرگ "آمين" نمي گويم
مادرم مي گويد:
ما ميليونها سال پيش سفيد بوده ايم
و من با يك لبخند بزرگ
كتاب تاريخ را مچاله مي كنم


آقاي رئيس جمهور
پدرم هم وقتي سياه بود
مهمترين سرگرمي شبانه اش
بعد از 16 ساعت كار جانفرسا
كتك خوردن
از پليسهاي وظيفه شناس و سفيدهاي الكلي بود
و وقتي به خانه برمي گشت
آرزو مي كرد كه
:
اي كاش يك سگ باشد
و مادرم در حالي كه صورت له شده اش را
شستشو مي داد مي گفت:
همه چيز درست خواهد نشد نگران باش!
ما ميليونها سال پيش سفيد بوده ايم
مي داني سفيدها اعتراف كرده اند
از نسل ميمونها هستند
ميمونهاي لعنتي...!
ما ميليونها سال پيش
سفيد بوده ايم...
و من با يك لبخند بزرگ
نفرت پرورش مي دهم...


آقاي رئيس جمهور!
پدرم به آرزويش رسيد
يك شب مثل يك سگ
بدن سردش را
ميان آشغالها يافتند
در حالي كه كارآگاه
از پشت گوشي فرياد مي زد:
"
چيز مهمي نيست . يك اتفاق كوچك؟!"
آري
به كوچكي خل شدن مادرم
و خودسوزي برادرم



آقاي رئيس جمهور
من جسد پدرم را
در همين پيراهني كه با آن به دانشگاه مي روم
پيدا كردم
برادرم نيز يك سياه بود
هيچ كس به يك سياه كار نمي داد
اما او مثل من خجالتي نبود
خودش را در برابر چشمان نفرت خيز
و بي تفاوت سفيدها
دود كرد
و به احترام او كشيشها
يك دقيقه سكوت كردند
سكوت در برابر فرياد
حيله ي مقدسي ست؟!


..........
: " 
برادرت يك احمق بود
زيرا با عينك گربه اي تايسون
خودش را سوزاند
او ده دلار را هدر داد... "
اين را عمه ي فقير رواني ام مي گويد
و حقيقت دارد
عينك ده دلار مي ارزيد...
و برادرم... هيچ ...؟


آقاي رئيس جمهور
من از آينه متنفرم
زيرا به من مي فهماند
بزرگترين دروغي كه تا به حال شنيده ام
برابري ست
بزرگترين توهيني كه به من شده
احترام است
و مضحك ترين كاريكاتوري كه ديده ام
يك ترازو
در دستان دو فرشته ي خيالي ست


آقاي رئيس جمهور
من نفرت پرورش مي دهم
با يك لبخند بزرگ
موهاي وزوزي ام را شانه مي زنم
و هميشه به اين فكر مي كنم
كه...
سياهي چيز بدي ست

رسول كاظمي

 

 

حالا اینکه افکا چه ربطی به اغکا داره یا چه کاری به کار ادکا فقط به خودشون مربوطه!!!!

+ نوشته شده توسط افکایی كتابدانه(ketabdaneh) در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 10:54 |
اندر حکایت شیخ ابو حمید

روزی الطاف رحمت بر ما فرود آمد وشیخ بر مجلس ما وارد شدند و دریچه های علم را یکی یکی گشودند. در فیه ما فیه مولانا از شیخ ادب سعدی سخن راند و در اشعار آقای حافظ از دلاوریهای رستم و افراسیاب داد سخن دادند.به گونه ای که به اشارتی از وی مجلس به همهمه آمد و هیاهوی حضار سقف دیر را لرزاند.از خواب غفلت بعد از ظهر بجستم و بگفتم یا شیخ این چه حالت است بگفتا "علم ثابت نموده که جماعت دانشجو پس از نیم ساعت شروع میکند به نفهمیدن" من از این همه لطف و سخاوت و بزرگواری وی به حیرت آمدم چرا که این جماعت از همان دقیقه اول نفهمیده بود و رموز را درنیافته بود مرا حالتی برفت و ساعتها بگریستم...

اندر حکایت آزمونهای شیخ!

روزی شیخ ما در بحر مکاشفه فرو رفته بود ناگهان ما را از یک بلای آسمانی آگاه نمودند و فرمودند که آزمونی سخت در پیش است به دنبال من آیید در کوی و برزن به دنبال شیخ روان گشتیم و به مجلس آزمون وی وارد شدیم.مراحل آزمایش را پشت سر گذاشتیم و غرق مسرت از مجلس بدر آمدیم آزمونی بود بسی سخت و نتیجه ای بداد شگفت آور!چرا که هدف شیخ از آزمودن ما این بود که آیا جواب غلط هر سوال را میدانیم یا نه؟و در هیچ یک از ما فراست دریافتن این عظیم نبود!!!!!!!!!!دی شیخ بار دیگر ما را به شیوه خویش بیازمود و سوالها بداد از نیاموخته های ما تا بر ما ثابت شود که هنوز نمیدانیم پس از دریافت این نکته نعره ها بزدیم به حالتی که تمام مراقبان مجلس به سماع آمدند اما چه سود شیخ به چشم بر هم زدنی رفته بود و ...

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 20:42 |

اندر حکایت شیخ ابو امیر

روزگاری می شد که دیار ما در غفلت فرو رفته بودی و عرفان و حکمت از دلهای ما رخت بسته بودی. همه دست به دامان شیخ الشیوخ(شیخ العرب) شدیم تا حکیمی برای دلهای آفت زده مان بیاورد. شیخ بزرگ خواسته ما را اجابت نمودی و پشمینه پوشی از دیر مغان در مجلس ما فرود آمدی.جسمش از ریاضت سخت رنجور و روحش از هفت دولت آزاد. ما را به عالمی فرای عالم انسانی که به عنوان مرحله هشتم عرفان افزون گشته بودی آشنا کردندی. ما را به عالم اینترنت ببرد و از افسانه اسکوپوس حکایتها بر ما بخواندی. از تواناییهای شیخ ما همین بس که با قدرت طی الارض خویش مسافت دیر ما تا دیر روبه رو را به ثانیه ای می رفت و باز می گشت. افسوس که زمان ما اندک بود و ما غافل. چرا که شیخ به علت کهولت سن از دیر ما گریختند تا در جمع پروانگان دیر خویش گرد شمع دانش بسوزند و ما در فراقش سالها بگریستیم.

اندر حکایت شیخ زین العباد

روزی شیخ بزرگ بر ما رحمت آورد و شیخی از شیوخ دیر روبرو را برای آموزش ما فرابخوندند. شیخ بیامد خسته از راه با مرکبی سرخ موی و خاک آلود که اگر تا آن زمان دبلیو اچ او آن را توقیف ننموده بودندی از کرامات شیخ ما می بودندی. به لب گشودنی آتش در جان خستگان زدند و ندا دادندی که "به دره بیفکنید رایانه های بیشعور را "و به دیار نامعلومی گریختند. رد او را در ایالت جی یافتیم و به دیدارش شتافتیم گرداگردش حلقه ای بزدیم، تخمه ای بشکستیم و پیاله ای چای بنوشیدیم. شیخ کرامات خویش را بدرقه راه نمودی و ما به دیار جندی شاپور بازبگشتیم و از گرمای طاقت فرسای آن در آتش هجران شیخ بسوختیم.

و حکایات شیوخ ما ادامه دارندی...

 

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:36 |
سلام به تمامی فقیر فقرا به خصوص آنان که نان شب بدادند و کتاب بگرفتندی و نخوانندی و به جای بالش استفاده بکردندی !!!!!

ورود یک تازه وارد را به خودم تبریک می گم !!!!

و سپس این تبریک را نثار تمامی کتابداران ( بازم به خصوص کتابداریا افکایی) کرده !!!

عکس بالا هیچ ربطی به موضوع متن ندارد و تنها جهت روشن شدن موضوع کتاب ذهن یک وبلاگر عاشق می باشد !!!

منتظر برگ های دیگر این کتاب باشید !

( نوشابه طبق طبق!!!)

+ نوشته شده توسط افکایی عاشق(ashegh) در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 7:22 |
 

دربسياري از محافل علمي در مورد اينكه كتابداري يعني خدمت، كتابداري يعني عشق و علاقه به هم نوع ،كتابداري يعني آموزش گروههاي خاص، سخن هاي زيادي به ميان آمده اما معلوم نيست زمان عمل كردن به اين حرف هاي زيبا كي فرا مي رسد؟ كاش در اين همايش ها و محافل علمي رشته مان كمي هم به ايجاد راهكارهاي عملي و اجرا كردن آنها توجه مي شد. من به عنوان يك افكايي از طريق همين وبلاگ از تمامي انجمن ها و اتحاديه ها و... كتابداري تقاضا مي كنم كه موضوع بعضي از همايش ها و نشست هاي خود را در خدمت رساني به گروههاي خاص جامعه(معلولين ، نوسوادان وكودكان) اختصاص دهندو براي عملي كردن آنها نيز دست به كار شوند.

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد                كو قسم چشم ديدن ايمانم آرزوست

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 20:8 |
 

جا برای همه هست

مگذارید افکا

بی جهت ویژه خاصان باشد

جا برای همه هست

سخت کوشان حتی

سهل انگاران

شهریاران

دهقانان

و افکا از بهر همه

بهر مردان و زنان و فقراو عیان

بهر هر بی کس و کس (در ویلا)

تندرستان 

بیماران

کوران و کران ...

(با سوگیری و سرقت ادبی از رانگاناتان )

 

+ نوشته شده توسط افکایی سه نقطه (3noghte) در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 19:22 |
سلام

افکا می خواد فقر و نداری کتابداری رو بگه. خیلی نو پاست به کمک مجرب ها احتیاج داره لطفا بهشون بپیوندید و  راهنماییشون کنید.

 

+ نوشته شده توسط افکایی بادر ملیح(baadare malih) در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 19:25 |
از تمام وبلاگ های(کتابداری) که مایل به تبادل لینک با وبلاگ افکا هستند دعوت به عمل می آید.

 

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 19:11 |
از آنجايي كه بچه هاي افكايي در ايام پر بار امتحانات به سر مي برند و وبلاگ افكا هم لو رفته است. بر آن شديم كه عضو بپذيريم. داشتن اسم مستعار الزاميست.اسم كاربري و كلمه ورودتان را برايمان ايميل كنيدبه:afkaiha@gmil.com
+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 19:7 |
هدف از ایجاد این وبلاگ چیزی جز از بین بردن تلخی جدایی موقتمان نبود.۴ سال پرخاطره را در کنار هم گذراندیم و حالا گرچه بعد مسافت مارا از هم کمی دور می کند ، ولی به لطف تکنولوژی دلهایمان به هم نزدیک است.جو صمیمی افکا ، دوری را سخت تر می کند . اما اگر بخواهیم هیچ چیز نمی تواند مانع با هم بودن ما بشود. به همین خاطر این وبلاگ گروهی را با همکاری از راه دور هم ، فعال می کنیم و همچنان باهم همدل و هم زبان هستیم..

"جز تردید وهراس ، هیچ چیز نمی تواند میان انسان و بزرگترین آرمانهایش فاصله ایجاد کند ، به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند هر آرزویی بیدرنگ برآورده خواهد شد." فلورانس اسکاول شین

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 11:57 |