تبليغاتX
وبلاگ گروهی افکا
سلام به تمام دوستان افکایی

درسته که افکایی ها دانش آموخته شدن ولی هیچ وقت از هم دور نیستن چون دلاشون به هم نزدیکه ، ممکنه که دیر به دیر به افکا سر بزنن ولی افکا همیشه افکاست و هممون دوستش داریم.

به امید دیدار دوباره تمام افکایی ها

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 19:41 |

در گذشت پدر محترم همكلاسي مان جناب آقاي مرتضي همت را به اطلاع دوستان مي رسانم.

 از خداوند متعال براي آن مرحوم طلب مغفرت و براي خانواده ايشان صبر مسئلت مي نمائيم .

((آقای همت ما را در غم خود شریک بدانید))

+ نوشته شده توسط افکایی بادر ملیح(baadare malih) در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 11:36 |
یک سامورایی نزدیک استاد ذن رفت واز او پرسید :بهشت و جهنم چیست؟آنها را به من نشان بدهاستاد به او گفت : آیا آن قدر لیاقت و شعور داری که بهشت و جهنم را ببینی ؟سامورایی از این گفته استاد خشمگین شدشمشیرش را در آوردو به استادگفت: اکنون تو را به دو نیم می کنم تا شعورو لیاقتم را ببینی استاد به آرامی گفت: این جهنم توستسامورایی که فهمید هدف استاد از آن سئوال تحقیر او نبوده بلکه در پی آگاهی دادن به او بوده شرمسار شدو با فروتنی به زمین افتادو احترام گذاشت.و این بار استاد به آرامی گفت : و این بهشت توست.

+ نوشته شده توسط افکایی اعتماد به نفس(etemad be nafs) در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:41 |
 
 
کامران فانی
کامران فانی می گوید که اصولا آدم پرکاری نیست
کامران فانی از مترجمان بنام ايران بيشتر اهل کتابداری است. قرار بود اوايل تير ماه در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی بزرگداشتی برای او برگزار شود اما این مراسم لغو شد. او عضو هیأت علمی کتابخانه ملی و عضو شورای عالی مشاوران اين کتابخانه است. چند سال در رشته کتابداری تدريس کرده و در تأليف و تدوين چند دائرة المعارف شرکت داشته است.

عضو شورای عالی دائرة المعارف بزرگ اسلامی است. يکی از سه سرپرست دائرة المعارف تشيع است. سرپرستی دائرة المعارف دمکراسی را که در سه جلد منتشر شده بر عهده داشته است. دانشنامه کودکان و نوجوانان به سرپرستی او منتشر شده است. در اينجا اما بحث ما با او درباره ترجمه است. بنابراين نه درباره دائرة المعارف ها بلکه درباره ترجمه و غنايی که در زبان فارسی بر اثر ترجمه پيدا شده سوال خواهيم کرد.


می دانم که شما نخست وارد دانشکده پزشکی شده بوديد. سه سال اول را هم گذرانده بوديد. پزشکی چه عيبی داشت که آن را واگذاشتيد و به ادبيات روی آورديد؟

کامران فانی: وقتی شما در شهرستان باشيد و شاگرد زرنگی هم باشيد و همه انتظار داشته باشند که در پزشکی قبول شويد، به راهی می افتيد که خيلی هم درباره آن فکر نکرده ايد. بعد وقتی وارد دانشکده شديد می بينيد که اين چيزی نبوده که دنبالش بوده ايد. البته بيشتر افراد وقتی در مسيری افتادند ادامه می دهند، اما يک عده هم تأمل می کنند. من هر وقت از دانشکده پزشکی بيرون می آمدم و از کنار دانشکده ادبيات رد می شدم، سری به دانشکده ادبيات می زدم. درس استادان را می ديدم که مثلا جلال همايی اين را درس می دهد، دکتر ذبيح الله صفا اين را درس می دهد، دکتر خانلری اين را درس می دهد. آن درس ها و استادان را که می ديدم فکر می کردم دارم وقتم را در دانشکده پزشکی تلف می کنم.

به هر حال زمانی می رسد که آدم بايد تصميم بگيرد در آينده می خواهد چه کار کند. اين بود که يک تصميم ناگهانی گرفتم و هيچ هم پشيمان نيستم. چون اگر پزشک هم می شدم حتما مورخ تاريخ پزشکی می شدم. يادم می آيد در دانشکده پزشکی، کتابهای دورۀ دارالفنون را می گرفتم تا ببينم آنها چه می خواندند. تنها استادی هم که خيلی به او علاقه مند بودم دکتر حسين گل گلاب بود که به ما گياه شناسی درس می داد ولی سر کلاس هميشه از خاطرات گذشته و زمانی که در دارالفنون بود می گفت و من خيلی به صحبت های او علاقه مند بودم و سوالهای تاريخی از او می کردم.

اين نکته را هم بگويم که وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری را که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل رمان و شعر نو بودم. اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود. البته وظيفۀ دانشکده ادبيات هم نبود که اينها را درس بدهد. بايد به سنت ادبی می پرداخت. ولی به هر حال ناراضی هم نيستم چون لازم است که شما گذشته را بخوانيد. چه بسا که تدريس ادبيات مدرن خيلی هم لازم نبود. درس های دانشکده ادبيات باعث می شد که شما مايه ای از ادبيات گذشته داشته باشيد. می ارزد که آدم وقتش را بگذارد که با ادبيات غنی گذشته آشنا شود و زمينه اش را پيدا کند. بعد می تواند دنبال کارهای نوتر برود. هرچند برای رفتن به دنبال ادبيات نو، لزوما نبايد به دانشکده رفت. شاملو مگر دانشکده رفته بود؟ به هر حال بعد از اينکه ليسانس ادبيات گرفتم تصميم گرفتم که ديگر اين رشته را ادامه ندهم. بهاءالدين خرمشاهی هم درست همين کار را کرد. بعد از يک سال که در دانشکده پزشکی دانشگاه ملی بود، به دانشکده ادبيات کوچ کرد. بعد از دوره ليسانس ما هر دو تصميم گرفتيم که ديگر گرد دانشکده ادبيات نگرديم. من هم چون به کتاب علاقه مند بودم فکر کردم رابطه ام را با کتاب حفظ کنم و بروم کتابداری بخوانم. به همين جهت برای فوق ليسانس رفتم به رشته کتابداری.

 وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل شعر و رمان بودم اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود
 
کامران فانی

دوره دکتری شما هم همينطور؟

من برای دورۀ دکتری دو سال رفتم انگلستان، ولی ادامه ندادم. راستش اين است که چيزی به من اضافه نمی کرد. آن زمان تازه داشت موضوع اطلاع رسانی به کتابداری اضافه می شد. کتابداری سنتی داشت مدرن تر می شد. استفاده از کامپيوتر و ابزارهای جديد الکترونيک داشت چهرۀ کتابداری را عوض می کرد.

شما کجا متولد شده ايد؟ کجا درس خوانديد و کجا زبان ياد گرفتيد؟

من در ۱۳۲۳ در دارالجنه قزوين متولد شدم. دارالجنه يعنی يکی از درهای بهشت! حديث معروفی هم دارد. دورۀ دبستان و دبيرستان را در آنجا گذراندم. بعد از اينکه ديپلم گرفتم به تهران آمدم و وارد دانشکده پزشکی شدم.

قبل از دريافت ديپلم در قزوين زبان می خوانديد؟

من فوق العاده به زبان علاقه مند بودم و بايد بگويم که نقش معلم زبان ما هم در اين زمينه بسيار زياد بود و سبب شد من زبان ياد بگيرم. دکتر بقايی – معلم ما - زبان دان برجسته ای بود. در انگليس تحصيل کرده بود. دبيران تهرانی ترجيح می دادند دوره کوتاه خدمت خارج از مرکز خود را در شهرهای نزديک تهران مانند قزوين بگذرانند و ايشان ترجيح داده بود به قزوين بيايد. او روش جديد آموزش زبان را در پيش گرفت. روش مکالمه را آورد و تلفظ درست را آورد و چون متوجه شد که من بيشتر از بقيه زبان می دانم خيلی تشويقم کرد. يادم هست تابستان ها که تعطيل بوديم کار من شده بود خواندن کتابهای ساده شده زبان انگليسی. کتابهای درسی را هم طبعا می خواندم، ولی در کنارش کتابهايی را که ايشان معرفی می کرد می خواندم. تابستانها که به تهران می آمديم به انجمن ايران و آمريکا می رفتم. من کلاس يازده بودم که از انجمن ايران و آمريکا ديپلم زبان گرفتم. به راحتی کتاب انگليسی می خواندم. زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود.

راه ديگری که من همان موقع در پيش گرفتم – و فکر می کنم راه موفقی است – اين بود که يکی دو کتاب ترجمه شده را برداشتم و با اصل مقايسه کردم. اين هم فوق العاده کمک می کرد. به همين جهت من وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم کتابهای علوم پايه را که ديگران به فارسی می خواندند من به انگليسی می خواندم.

مدرسۀ شما در قزوين مدرسه خاصی بود؟ مثل البرز تهران يا مدرسه معمولی بود؟

در ۱۳۲۷ در قزوين مدرسه فوق العاده خوبی تأسيس شده بود به نام مدرسه محمد رضاشاه. اين مدرسه، مدرسه مدرنی بود. بخصوص دوره دبيرستان آن را می گويم. برای کلاس فيزيک آزمايشگاه فيزيک داشتيم. کلاس شيمی آزمايشگاه داشت. خوب يادم هست که دبير فيزيک ما مقداری وسايل آزمايشگاه از تهران خريده بود که کاتالوگ آنها به زبان انگليسی بود. من کلاس ده يازده که بودم خيلی از اينها را ترجمه می کردم. مثلا کلاس زيست شناسی ما اسکلت داشت و همان سالهای که مسابقه ای برگزار شده بود و من برای مسابقه به مدرسه البرز تهران آمدم، ديدم که دبيرستان ما از البرز چيزی کم ندارد.

سطح زبان آن هم به همين نسبت بالا بود؟

بله، سطح زبانش هم بالا بود. بخصوص با دبيرهای خوبی که داشتيم. همان طور که گفتم يک علتش اين بود که دبيرهای با سابقه ای که بايد مدتی را در خارج از تهران درس می گفتند، به قزوين می آمدند. مثلا ادبيات ما را شمس آل احمد درس می داد که آن موقع آدم مدرنی به حساب می آمد. غرضم اين است که دبيران خوبی داشتيم. دبيرستان ما کتابخانه خوبی داشت. من در کتابخانه کار می کردم و چون خطم هم خوب بود پشت کتابها را می نوشتم و برچسبی درست کرده بوديم که آن نوشته ها را پشت کتابها می چسبانديم. اولين کار من در کتابخانه، در کتابخانۀ همين دبيرستان محمد رضاشاه در قزوين بود.

گويا به زبان عربی هم خيلی علاقه مند بوده ايد. يادم هست در جايی گفته ايد که بديع الزمان کردستانی معلم خوبی بود و شما بسيار از او آموخته ايد.

 زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود
 
کامران فانی

دورۀ دبيرستان مقداری عربی می خوانديم. من چون علاقه مند بودم بيشتر از مقدار معمول می خواندم. ولی وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم متوجه شدم که آموختن ادبيات فارسی بدون دانستن زبان عربی – لااقل مقدمات آن - ممکن نيست. همان موقع شروع کردم به خواندن زبان عربی. اولين استاد ما هم دکتر مهدی محقق بود که خيلی روی من تأثير گذاشت. زبان عربی را با شعر درس می داد. چند بيت شعر عربی روی تخته سياه می نوشت، معنی می کرد، معنی تک تک لغات را می گفت، تجزيه و ترکيب می کرد و .... ما هم شعر را ياد می گرفتيم که معمولا شعر خوبی بود، هم با صرف و نحو عربی آشنا می شديم. ولی بزرگترين تأثير را استاد عبدالحميد بديع الزمانی کردستانی روی من گذاشت. اعجوبه ای بود. در حق ايشان خيلی ظلم شد. هيچ وقت هم استاد دانشگاه نشد. به حالت روزمزد تدريس می کرد. اهل سنت بود. اهل کردستان بود. تسلط بی نظيری بر زبان عربی داشت. حافظه اش حيرت انگيز بود. بعدها از افراد مهمی مانند دکتر مهدی محقق و دکتر مهدوی دامغانی که من از شاگردانشان بودم شنيدم که در ايران بی نظير است. در واقع شوری در آدم ايجاد می کرد که اين زبان را چگونه بايد ياد گرفت. در شروع کلاس می گفت هر سوالی داريد بپرسيد. حتا سوال های فارسی را هم که می پرسيديم بلافاصله می گفت که مثلا اين بيتی که پرسيديد مال فلان کتاب است. يک بار من بيتی خواندم گفت اين غلط چاپی دارد. چرا تصحيح نکرديد. ايشان خيلی تأثير گذاشت.

البته اين را هم بگويم که همان روش انگليسی را برای فراگيری زبان عربی هم به کار بردم. يعنی به زبان عربی رمان و داستان می خواندم. اولين کتابی که خواندم « الايام » طه حسين بود که مرحوم حسين خديو جم با عنوان « آن روزها » ترجمه کرده است. زندگينامۀ طه حسين است و فوق العاده شيرين نوشته شده است. من هم لذت يک کتاب ادبی را از آن می بردم و هم اينکه با دقايق زبان عربی آشنا می شدم.

حسين خديو جم هيچ وقت معلم شما بود؟

نه، هيچ وقت معلم من نبود اما من خاطره ای از ايشان دارم که برای شما می گويم. بعد از انقلاب بهترين جايی که می توانستيم کار کنيم کتابخانه ملی بود. آقای خديو جم هم آنجا بود. کارمند کتابخانه ملی بود. وقتی اولين بار مرا ديد گفت خوب جايی آمدی. گفتم چطور؟ گفت اينجا آدم هيچ کاری ندارد، می نشيند کتابش را می خواند. گفتم آقای خديو جم اين سيستم فرانسوی است، در سيستم آمريکايی، کتابدار بايد کار کند. بعد از اينکه دائرة المعارف تشيع درست شد ايشان هم می آمد و هر دوشنبه آنجا هم ايشان را می ديدم. ايشان هم روی من خيلی تأثير گذاشت. تأثيرش اين بود که مترجم عربی هم می تواند مترجمی باشد مثل مترجم فرانسه و انگليسی، يعنی درست به فارسی ترجمه کند. چون در قديم ترجمه عربی با همانا و هر آينه و اين جور چيزها توام بود و زبان امروزی را در ترجمه کمتر به کار می بردند. مترجم های جديد مثل ايشان و آقای آيتی باعث شدند که ما با ادبيات معاصر عرب آشنا شويم.

شما هيچ کتابی از عربی ترجمه کرده ايد؟

کتاب نه، ولی مقاله ترجمه کرده ام. از آن جمله مقاله ای که خيلی مورد توجه قرار گرفت. من در دوره ای خيلی به بيوگرافی نويسی در ايران علاقه مند شدم. يعنی در واقع به اتوبيوگرافی يا زندگينامه های خودنوشت. می دانيد که اين کار در ايران رسم نبوده و تعداد زندگينامه های خودنوشت خيلی کم است. مال ابن سينا خيلی معروف است، غزالی هم زندگينامه دارد ولی به هر حال تعدادشان کم است. من داشتم جستجو می کردم که ببينم وضع زندگينامه های خودنوشت در ايران چگونه بوده است. برخوردم به زندگينامه ای که سيد نعمت الله جزايری از خودش نوشته است. او از دانشمندان قرن يازدهم و معاصر علامه مجلسی بود. در تدوين بحار الانوار هم خيلی موثر بود. او زندگينامه ای از خود نوشته است فوق العاده شيرين و جذاب. من فکر می کنم اگر او در قرن ما زندگی می کرد حتما داستان نويس خوبی می شد. من اين زندگينامه را ترجمه کردم که در مجله نشر دانش چاپ شد. مجموعاً پانزده بيست صفحه. اينکه کجاها بوده و چطور وارد ايران شده. اهل هويزه بود. وقتی وارد ايران شد اصلا فارسی نمی دانست. خودش می گويد که من و برادرم وقتی وارد شيراز شديم می خواستيم مدرسه منصوريه را پيدا کنيم. برادرم می گفت منصوريه، من می گفتم کجاست. فقط "کجاست" را بلد بود.

 من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود
 
کامران فانی

چرا کتابی از عربی ترجمه نکرديد؟

من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود. البته من هيچ وقت تسلط زبان انگليسی را بر عربی نداشتم. هميشه فکر می کردم که متون عربی را بشود ترجمه کرد اما متون جديد را نه. اصولا هم علاقه من به زبان عربی به خاطر متون کلاسيک بود نه ادبيات جديد آن. کار من هم نبود. اما فکر می کنم اگر شيوه های ترجمه را از يک زبان ياد بگيريد بطوری که ملکه ذهن تان بشود، طبعا از زبان های ديگر هم خيلی راحت تر می توانيد ترجمه کنيد. يعنی آدم تجربه هايش را در ترجمه از يک زبان، در مورد زبان های ديگر که تسلط کمتری بر آنها دارد می تواند به کار بگيرد. در مورد مترجمان دو سه زبانۀ ما می بينيد که معمولا آنها به يک زبان تسلط بيشتری دارند.

خيال می کنم در خاطرات عبدالرحيم جعفری ديده ام که از شما ياد کرده بود که سالهای قبل از انقلاب در انتشارات امير کبير در بخش ويرايش کار می کرديد. شايد از اولين کسانی باشيد که در آن سازمان در بخش ويرايش کار کرده ايد. آيا کتابهايی که ترجمه می کرديد بيشتر سفارش اميرکبير بود يا خودتان انتخاب می کرديد؟

عرض شود اولين ترجمه ای که من کردم نمايشنامه « مرغ دريايی » آنتوان چخوف بود که انتخاب خودم بود. وقتی سال دوم سوم دانشکده بودم، انگليسی اش را خواندم و خوشم آمد که ترجمه کنم. بعد از ترجمه نشستم پاک نويسی زيبايی از آن تهيه کردم و پرسوناژ ها را با خط قرمز نوشتم. ديگر نمی دانستم چه کار بايد بکنم. هيچ ناشری نمی شناختم. استادان ما در دانشکده ادبيات هم از چهارصد پانصد سال پيش اين ورتر نمی آمدند. تنها استادی که اين سوتر می آمد دکتر محمد جعفر محجوب بود که به ما سبک شناسی درس می داد. او از داستايوسکی چند کار ترجمه کرده بود و آدم مدرنی بود. رفتم پيش ايشان گفتم استاد من يک کتاب ترجمه کرده ام. گفت چی ترجمه کرده ای؟ گفتم مرغ دريايی آنتوان چخوف. گفت به به، ببينم. دادم به ايشان. دو سه هفته گذشت هيچ خبری نشد. رفتم گفتم استاد اين کتاب من چه شد؟ گفت کدام کتاب؟ به يادش آوردم. گفت ها! يک چيزی می نويسم به ناشری که چاپش کند. فکر می کنم نخوانده بود ولی به هر حال اين لطف را کرد.

به انتشارات انديشه نوشت که چند نفر از روشنفکران از جمله خود دکتر محجوب درست کرده بودند. مهندس انصاری بود که جنگ و صلح را ترجمه کرده بود. دکتر احمدی بود که خوشه های خشم را ترجمه کرده بود. همه چپ بودند. نشر انديشه، نشر روشنفکری آن زمان بود. رفتم آنجا پيش پدر دکتر احمدی که مسئول انتشارات بود. پير مرد خوش برخوردی بود. گفت به به چه کار خوبی کردی. برو يک بار ديگر هم از روی اين پاک نويس کن. من هم آمدم با علاقه يک بار ديگر از اول تا آخر پاک نويس کردم. وقتی بردم گفت برو برای انتشارش اجازه بگير. گفتم از کجا؟ گفت از اداره نمايش. رفتم آنجا پرسيدم گفتند اجازه نمی خواهد. آن وقت ها هنوز دستگاه مميزی درست نشده بود. در راهرو که می گشتم آقای محمد علی کشاورز - بازیگر معروف – را ديدم. گفت اگر بخواهی نمايشنامه را اجرا کنی بايد اجازه بگيری وگرنه برای چاپ اجازه نمی خواهد، ولی من خوشم می آيد آن را بخوانم. از چخوف خوشش می آمد. دادم ايشان خواند و در واقع اولين ويراستار من شد. اين اولين کتاب من بود. آن موقع بيست و يکی دو سالم بود.

 بعدها بخش ويرايش انتشارات اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف امير کبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاورميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد
 
کامران فانی

پس از آن چون به چخوف علاقه مند شده بودم نمايشنامه « سه خواهر » او را هم با همکاری سعيد حميديان ترجمه کردم. به هر حال چون من خودم کتابشناس بودم يادم نمی آيد که ناشری به من پيشنهاد ترجمه کرده باشد. در واقع آن مقداری که من ترجمه کرده ام همه پيشنهاد خود من بوده است.

دربارۀ اميرکبير هم توضيح بدهم که برنامه ريزی آقای جعفری اين بود که انتشارات اميرکبير نشر مدرن تر و گسترده تری بشود. برای اين سعی می کرد عده ای از جوانها را جذب کند. من هم که با رضا جعفری - پسر ايشان - آشنا بودم، همراه با خرمشاهی به آنجا رفتم. آقای جعفری پيشنهاد کرد که تمام وقت در آنجا کار کنم. پرسيد چقدر حقوق می گيری. گفتم. گفت من دو برابر به شما می دهم، بيمه تان هم می کنم، تمام وقت به انتشارات بياييد. من گفتم نه، بعد از ظهرها می آيم. يک بخش ويرايش درست کرد و به آنجا رفتيم. گفت چيزی که ما نياز داريم اول مسأله انتخاب کتاب و بعد پيدا کردن مترجم است. از همه مهمتر اينکه کتاب که ترجمه يا تأليف شد بايد بيايد اينجا و ويرايش شود. در آن سالها ويرايش به همت موسسه فرانکلين در ايران جا افتاده بود. مسئول بخش ويرايش هم رضا جعفری بود. عبدالرحيم جعفری تمام اختياراتش را در اين مورد به پسرش داده بود. کتاب را انتخاب می کرديم و کارهايش را انجام می داديم و آخر سر، آقای جعفری خودشان به کتاب نگاهی می کرد. شمی که او از بازار کتاب داشت به او توان اين کار را می داد.

بعدها اين بخش ويرايش اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف اميرکبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاور ميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد. اما انقلاب شد و اميرکبير مصادره و تقريبا تعطيل شد.

۸۰ نفر در بخش ويرايش چه می کردند؟

از ويرايش محتوايی تا ويرايش صوری و غلط گيری همه در بخش ويرايش متمرکز شده بود. حالا اسمش را گذاشته اند بخش توليد. يعنی صفحه آرايی، حروف چينی، گرافيک و ديگر کارهای توليد کتاب در آن بخش متمرکز بود، نه اينکه کار۸۰ نفر صرفا ويرايش متن باشد

(با تشکر از وبلاگ گروهی کتابداران)

منتظر قسمت بعدی باشد

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:31 |
نمی دانم چه می خواهم

                 نمی دانم چه می گویم

                                  نمی دانم پس از اندی چه خواهد شد

                                               نمی خواهم بدانم اوستاد با من چه خواهد کرد

                                                                          ولی بسیار ترسانم

                                                         که با آن گل کاری آخر۱

رسم تا  قعر این نکته    

                     که نه با کم کردن نمره

                                        که بل با پیشوازی آن کَلبی بی مهره۲

                                                         بیافتم من در آن کلبه۳

                                                                     که آن کلبه بسوزاند

                                                                     تمام هست و نیستم را

ارجاعات:

۱. دیویی . جوجه. گل کاری برگرفته از خاطرات چرند جوجه دیویی.تهران: انتشارات اسناد چرنده و پرند وابسته به کتابخانه ی ملی .۱۳۸۶. توضیحات( گل کاری به معنی کاری است که فرد فکر می کند درست است ولی در اصل گند زده است. قسمت برگرفته شده از متن اصلی: تو کلاس همچنان نشسته بودم و کفری که این استاد کی میره... سه ساعت تمام داشت واسمون روضه می خوند که آخ ترم تموم شد ... آخ ترم فلان شد .... آخ دیگه تابستونه ... آخ دیگه با هم کلاس نداریم و از این حرفا.... تا ییهو درکیدیم (درک کردیم) که صحبت های جناب رو به اتمام است . چرت صبحگاهی را به بعد از ظهر موکول کردیم و دستمان را تا کتف بالا بردیم و گفتیم آقااااااا اجازه ه ه ه ه. آقا معلم هم با نگاهی که محبتی سرشار بر کودکی ۲ ساله در آن موج می زد  گفت : بگو جاانمم.... گفتیم آقا با اجازه تون ما می خوایم نطق کنیم... از طرف تمام بچه ها... با تعجب نگاهی کرد و گفت بیا جلو جاانمم...... با رخصت بزرگان جستی زدیم و به جلوی محفل پریدیم و با حالتی چنان شروع کردیم.... ای اوستاد ... ای شاخه نبات ...ای قند عسل....ای گلوکز.... ای بلبل ... ای گل گل .... زین پس که تو را نمی بینیم .... زین پس که چشمانمان با ندیدن نوره چهره تان سویی ندارد.... زین پس که کلاس ها تمام شد ... زین پس که دیگر نمی توانیم از در و گوهر دهانتان بهره ای بریم ................... نمی دانید ........ نمی دانید.......... ما چه حالی می کنیم...................  بمبی در کلاس منفجر شد ... استاد که تا آن لحظه سر را به حالت فاتحان جنگی رو به آسمان گرفته بود و از تمجیدات ما در فضا سیر می کرد به یک باره با چشمانی گشاده که رگ های سرخ درونی اش در حال انفجار بود به ما چشم غره ای رفت و در حالی که زبانشان در کام مبارکشان گیر کرده بود.... به بنده گفت جانم م م م؟؟؟؟ و ما  همچون غافلان و  بی خبران که نمی دانند چه شده و اصلا کسی چیزی گفته ؟؟؟؟به ایشان نگاه می کردیم.... مریدان سنگ تمام گذاشتند و نطق بنده را با شلیک خنده هایشان تکمیل می کردند... استاد گرانمایه که دید سنگری جز اتاق اساتید ندارد بدانجا پناه برد و القصه ...)

۲.دیویی . جوجه. کَلبی و کلبه برگرفته از خاطرات تلخ مزه جوجه دیویی. تهران: انتشارات تلخینه.۱۳۸۴. توضیحات ( کلبی نام مستعاری است که نویسنده در خلال ماجرا بر اساس تعهد و توافقی با مریدان خود برای یکی از نقش آفرینان جبهه ی مخالف داستان انتخاب کرده است. این فرد ارتباطی با کمیته ی انضباطی و آموزش دانشگاه دارد . بی مهره صفتی دیگری است که به ایشان الصاق شد .برگرفته از متن اصلی: و نشان بی مهرگی را بر کلبی اضافه کردیم چنان که دیدیم ایشان اصلا دانشجو و غیر دانشجو و استاد و رئیس دانشکده و ..... را تمیز نمی دهند در نتیجه طبق توافق نامه ای با دوستان لقب کلبی بی مهره به ایشان اهدا شد)

۳. دیویی. جوجه. کلبی و کلبه برگرفته از خاطرات تلخ مزه جوجه دیویی. تهران: انتشارات تلخینه.۱۳۸۴. توضیحات( کلبه نام مستعاری است که نویسنده باز هم با توافق مریدان برای محلی از دانشگاه که همان آموزش دانشگاه باشد برگزیده است. برگرفته از متن اصلی: داخل شدیم. همه ی سرها  بلند شد و در حالی که چشمانشان آنقدر تنگ شده بود که من فکر می کردم دیگر چیزی نمی بینند مخاطبم دادند(مخاطب قرارم دادند) و گفتند : بچه پرووووووو . خجالت نمی کشی ترم اول تقلب می کنی؟؟؟؟ در حالی که بغضی اندر گلویم اله کلنگ بازی می کرد چشمانم را از او برگرفتم و زمین کلبه را نظاره شدم. اه که چقدر کثیف بود....معلوم نبود چند روزه پیش اونجا رو تمیز کردند.... از جای جای اون کلبه متنفر بودمممم.  تو این مقولات سیر می کردیم که ناگاه ......صدایی از پشت مرا به خود آورد...)

پیوست:

۱.قسمت آخر فقط برای آشنایی بیشتر با کلبه آورده شده... مگه شما .... اید که می خواید بدونید آخرش چی شد و اون صداهه کی بود؟؟؟؟ در ضمن این کلبه رو با اون کلبه قاطی نکنیدهااا. کلبه عمو کتابدار می گم بابا....

 ۲. این داستان قصد هیچگونه توهین و جسارت به شخص یا گروهی را ندارد و فقط برگرفته از چرندیات جوجه ای است که از زمان ورود به دانشگاه شروع به نوشتن این مزخرفات کرده است. سوگیری بی سوگیری

۳. ما چاکر همه ی استادای کلمون هستیم.....

+ نوشته شده توسط افکایی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 20:35 |
مزرعه گاهی شاداب و بدون دستبرد پرنده می ماند اما در ازای خستگی پاها و دست های همیشه باز مترسک!جیرجیرکی شاید در لباس کهنه مترسک خوابیده باشد یا ملخی روی کلاهش دیده بانی کند. پرنده اما وقتی گرسنه باشد از مترسک نمی ترسدو دون کیشوت وار به جنگی خیالی با مترسک می رود و به او نوک می زند. مترسک سال هاست به خاطر گرسنگی پرنده ها بی حرکت می ایستدو لباس های کهنه اش روز به روز پاره تر می شود.محصول مزرعه بین آدم هاو پرنده ها و جیرجیرکها و ملخ ها و بقیه تقسیم می شودو مترسک تنها یک تماشاچی باقی می ماند.همه غیر از خودش چقدر او را جدی گرفته اند.مترسک اما در دلش به مزرعه و آدم ها و پرنده ها و جیرجیرکها و ملخ ها و به آسمان میخندد ولی نقشش را جدی ایفا می کند.

+ نوشته شده توسط افکایی اعتماد به نفس(etemad be nafs) در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 10:15 |

همه اشكها وقتي مي ريزند كه دگر حرفي براي گفتن نيست

ويا گل اميدي مايل به شكفتن نيست

چه كند نسل بشر؟

كوشش و دربه دري سر به كجا مي برد آه

وقتي كه همه ي ما ، من و تو

پايمان بسته به زنجير قضا

يا كه تقدير مي زند ساز مخالف با ما

و بايد بگويم چاره اي نيست دگر

و سپس اشك و وداع

 

حرفهاي ما هنوز نا تمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آري.... اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چه زود دير مي شود

تقديم به همه افكاييهاي عزيز كه همه جا و در تمام لحظات،خاطره اي به ياد ماندني از خود به جاي گذاشتند،و به ياد گردهمايي افكايي ها در پارك دولت اهواز.........

+ نوشته شده توسط افکایی عکاس باشی(akkas baashi) در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 21:45 |
 

دومين همايش كتابداري   و اطلاع رساني پزشكي

 

دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي

 

دانشكده پيراپزشكي

 

 21و22آذرماه 1386

 

 

كتابداري پزشكي و جامعه­ي پزشكي

 

 

محورهاي همايش:

 

·        تاريخ كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

·        آموزش كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

·        نيازهاي اطلاعاتي جامعه پزشكي

·        رده بندي هاي علوم پزشكي

·        جامعه پزشكي و جامعه كتابداري پزشكي

·        كتابداري پزشكي و پزشكي پست مدرن (پزشكي جايگزين-سنتي-كل نگر)

·        ابزارهاي ذخيره و بازيابي اطلاعات پزشكي

·        بانكهاي اطلاعاتي پزشكي

·        رشته هاي موازي و مجاور كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

·        انجمن هاي كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

 

مهلت ارسال چكيده مقاله: 15مرداد 1386

 

كسب اطلاعات بيشتر:

 

·        www.medlisa.blogfa.com

·       ايميل:  medlisa_sbmu@yahoo.com

·        تلفن: 09122127431

فرم ثبت نام را از آدرسhttp://www.medlisa.blogfa.com دریافت نمایید. 

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 14:58 |
روز تیر از ماه تیرسیزدهمین روز از تیر ماه باستانی

۱۰تیر خورشیدی

سیزدهمین روز در هر ماه زرتشتیان تیریاتشتر نام دارد. و روایت است که به باریدن کمک می کنند. در ماه تیر هنگامی که روز تیر فرا می رسد آن روز را جشن تیرگان می نامند. تیرگان یکی از بزرگترین جشنهای ایران باستان است. روایت است در زمان منوچهر شاه پیشدادی چون افراسیاب تورانی بر منوچهر پیروز شد و او را در طبرستان محاصره نمود طرفین حاضر به سازش شده و قرار بر این شد از قله دماوند آرش جوان دلیر ایرانی تیری به چله کمان نهد و تیری را پرتاب نماید. این تیر در کنار رودخانه جیحون بر درختی نشست و مرز ایران و توران مشخص شد. داستان دیگری که درباره جشن تیرگان آمده: آن است که در زمان ساسانیان و پادشاهی فیروز هفت سال در ایران خشکسالی روی داد و در چنین روزی مردم روی به بیابان آوردند و با نیایش خود از پروردگار آرزوی باریدن باران کردند و پس از آن بارش باران شروع شد و به شادی آن در چنین روزی ایرانیان در یکدیگر آب می پاشند. آیین برگزاری این جشن بدین گونه می باشد که چند روز پیش از جشن تیرگان تمام خانه را از درون و برون پاکیزه می نمایند و صبح روز جشن همه آب تنی نموده لباس نو می پوشند. آنچه ویژگی این جشن می باشد تار نازکی از ابریشم هفت رنگ و سیم نازک و ظریفی بهم می تابند که به نام تیر و باد مشهور است که شاید نشانه رنگ های رنگین کمان در آسمان معروف به تیر و کمان آرش باشد. و این تار را در بامداد روز تیر به مچ دست خود می بندند و ده روز بعد در روز باد به باد می دهند.  

       افکایی ها جشن تیر گان رو به همه دوستان تبریک می گن.

+ نوشته شده توسط افکایی صبح به خیر(sob be kheir) در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 10:25 |
امروز صبح بعد از عمری یکی از ایمل هامو چک می کردم. دیدم یه نامه از طرف خدا دارمبرام جالب بود  سر صبر خوندمش با خودم فکر کروم که ای بابا همه حرفاش دقیقا عین کارایای منه.گفتم اینو از طرف خدا برای شما هم پست کنم٬ اگه خونده بودین که دوبارش ضرر نداره٬ اما اگه برای شما نیومده٬حتما مطالعه اش کنین تا قبل گله رفع دلتنگی بشه .

يک email از طرف خدا...

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 8:53 |

مواد لازم برای افکایی تمام عیار شدن:

1.گوشی جواد افکایی، جمیله ی افکاییه 1 عدد

2.وسیله ی ایاب و ذهاب اتوبوس شخصی چنجر دار

3. پس انداز بانکی: سقف موجودی جهت خالی نبودن عریضه

4. تفریحات سالم: شرکت در سمیناهارها، کارگاههای آموزشتی، همراه با پذیرایی، گز کردن دانشکده خودی تا غیر خودی به مقدار کافی، نوشتن انتقادات ها و پیشنهادات ها بر روی ماشین دکاتر، رفتن در اتاق mpnدکاتر و.......

5. بیگانگی هر چه تمامتر با تکنولوژی (دوربین دیجیتال، لب تاپ، چشم الکتریکی ...)

اخلاقیات:

منفعل بودن، ظرفیت بالا جهت گنجاندن مطالب درسی در قالبmpn در شب امتحان، جزوه نبرداری، داشتن دهانی که بی موقع باز شود، نمرات ناپلئونی(معدل زیر 15)، خواب قیلوله در کلاس، پوشیدن لباسهای از دهن...در آمده و......

غیر اخلاقیات:

فعال بودن، درس خواندن در طول ترم، جزوه برداری، شرکت در بحث های کلاسی، معدل 17 به بالو، حضور به موقع در کلاس، پوشیدن لباسهای اتو کشیده، نور چشمی استاد بودن(آقو بیار بالو...)

در صورت نداشتن هیچ کدام از شرایط فوق عضویت در افکا بلا مانع می باشد.

+ نوشته شده توسط افکایی صابو (saaboo) در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 12:23 |
 

رهایی و بازگشت

پر غرور و افتخار آمیز

 

 پدر یکی از افکایی ها از زندان لولمان

 رشت به آغوش گرم خانواده را به تمامی

 

 افکایی های کار درست 

تبریک عرض می نماییم.

+ نوشته شده توسط افکایی صابو (saaboo) در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 12:10 |

یه روزی یعنی یه عصری رفتیم تالار دانشگامون واسه جشن فارغ التکثیری. یه آقاهه آهنگ های قشنگ قشنگ می زد.دبلیو اچ او صد هزار تومن! (یعنی چقد؟؟؟) داده بود به شیش تا نور تا با این آهنگ ها برقصن!!یه روزی جای همه افکایی ها و ادکایی ها و فتوبلاگی ها و همه کتابدارها خالی بود تا تونستیم اس ام اسی یا تلفنی تله حضور بعضی از شما گلهارو داشتیم.یه صندلی واسه همتون نگه داشتیم٬روشم پر از گل خوشگلهایی کردیم که دوستهای ناز غیر افکاییمون برامون آورده بودن.

  

یه روزی مجری اسمامون رو خوند و رفتیم رو سن لباسهای خوشگل خوشگل پوشیدیم لوح گرفتیم با استادهامون به مدت ۲ دقیقه عکس گرفتیم.

یه روزی که دیگه داشت یه غروبی می شد تریسی رفت نامه استاد جونی مون(دکتر زین العابدینی) که واسه فارغ التکثیریمون میل زده بود رو خوند. بعدشم دبلیو اچ او یه متن از رفتن و خداحافظی خوند.

تریسی

دبلیو اچ او

                                خدا حافظ .....

+ نوشته شده توسط افکایی بادر ملیح(baadare malih) در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 11:46 |
لوح مجازی :تقدیم به افکایی ها

 تقدیم به همه همکلاسیهای عزیز :

به یادگار روزی که ما یاران دبستانی

 سالهای درس و دوستی را

در تقاطعی ناگذیر و بی گریز

 قسمت کردیم 

تا هر چند گاه به بوی خاک باران

 خورده اش تازه شویم .

 

+ نوشته شده توسط افکایی فتل(fatol) در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 11:11 |
چهار سال پر خاطره گذشت.

       افکایی ها دانش آموختگیتان مبارک.

                    باز هم همان حکایت همیشگی

                              ناگهان چقدر زود دیر می شود.

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 10:58 |
 

به چه باید پز داد

                      به دروسی که پر از اشکال است

                      به نمراتی که پر از ایجاز است

                                      به فضایی که قشنگ تر ز بهشت

                                      به گروهي كه هستش بي سرنوشت

                                                                 يه به افسانه ي كار

                                                                 خنده ام مي گيرد

 

+ نوشته شده توسط افکایی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 13:59 |
این هم تله شرینی قبولی جناب W.H.O

 

از طرف فدائیان W.H.O

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 11:45 |
حتما شنیدید که همه ی ذرات هستی به نوعی تسبیح خدارا می گویند.
يك محقق ژاپني(ماسارو ایموتو) با انتشار يافته‌هاي تحقيقات خود مدعي شده كه مولكول‌هاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.
نظريه اين محقق ژاپني كه تاكنون از سوي مؤسسات علمي فيزيكي و زيست‌شناسي مورد تأييد قرار گرفته است، مبتني بر بررسي نمونه‌هاي فراواني از كريستال‌هاي منجمدشده آب و مقايسه آن با يكديگر است.(تصویر روبرو در حالی گرفته شده که به آب گفته اند دوستت دارم. واقعا زیباست.نه)

در ایران نیزتحقیقاتی در این زمینه انجام شده ولی به دلیل نبود امکانات عکسی تهیه نشده است. این تحقیقات نشان داده که زیبا ترین مولکول در هنگام خواندن قرآن دیده شده است. البته آب در برابر حرفهای منفی واکنش منفی نشان می دهد و به زشتربن شکل خود ظاهر می شود. ۶۰درصد بدن انسان از آب تشکیل شده پس حرفهای مثبت و منفی چه تاثیری بر انسان خواهد گذاشت.

برای دین عکسهای بیشتر می توانید به سایت ماسارو ایموتومراجعه کنید.

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 15:4 |
یکی از غیر فعال ترین اعضای افکا بعد از کوشش فراوان گواهینامه رانندگی گرفت.

W.H.Oعزیز تبریک صمیمانه ی افکا را بپذیر. با امید موفقیت در تمام مراحل زندگی.این گلهای زیبا هم

تقدیم به تو و تمام افکایی ها.

 

 

+ نوشته شده توسط افکایی تریسی(tracy) در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 14:48 |
من همیشه توی خلوت خودم به این فکر می کنم٬ که اگر در مورد تصمیم های زندگیم به من فرصت دوباره بدهند باز همان انتخاب را می کنم یا راه دیگری می رم.

حالا اگر این فرصت در مورد انتخاب رشته به شما دانشجو ها و فارغ التحصیلان کتابداری داده شود شما چه انتخابی می کنید باز هم کتابداری(کتابداری پزشکی هم) یا ... ؟                                                      

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:32 |
دوستان عزیز افکایی ام در طی این ۱۵ روز امتحان الهی و در ادامه آن داغ از دست دادن خواهر بزرگترم ٬ از لطف و محبت شما بزرگواران سپاسگذارم . شما كه از طرق مختلف سعي در كاهش بار سنگين غم من داشتيد و با پيام كوتاه ٬ايميل ٬تماس سعي ميكرديد مرا در اين راه همراهي كنيد .
بي نهايت سپاسگذارم .
تنها مي توانم آرزو كنم همواره در سايه رحمت الهي در كنار خانواده خود خوش و خرم باشيد اميدوارم بتوانم تمامي لطف شما بزرگواران را در شادي ها جبران كنم . . .
هیچگاه دوست نداشتم اولین پستم در این وبلاگ پر نشاط شما این طور باشد . اما..
به هر حال خوشحالم که در این وبلاگ کنار شما عزیزان هستم .راستی خبردار شدیم هفته آینده جشن فارغ التحصیلی هیات موسس افکا است . تبریک های صمیمانه ما را بپذیرید و عکس فراموش نشود . منتظریم ...
همواره موفق باشيد و باز هم بهشتي

+ نوشته شده توسط افکایی انرژي +(+enerji) در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 0:14 |
                          کوسه ای در مخزن زندگیتان بیندارید
ژاپنيها عاشق ماهى تازه هستند. اما آبهاى اطراف ژاپن سالهاست که ماهى تازه ندارد. بنابراين براى غذا رساندن به جمعيت ژاپن قايقهاى ماهى گيرى، بزرگتر شدند و مسافتهاى دورترى را پيمودند. ماهى گيران هر چه مسافت طولانيترى را طى مى کردند به همان ميزان آوردن ماهى تازه بيشتر طول مى کشيد.
اگر بازگشت بيش از چند روز طول مى کشيد ماهيها ديگر تازه نبودند و ژاپنيها مزه اين ماهى را دوست نداشتند.
بـراى حـل ايـن مـساله، شـرکتـهاى مـاهـى گـيرى فـريزرهايى در قايقهايشان تعبيه کردند. آنها ماهيها را مى گرفتند و آنها را روى دريا منجمد مى کردند.
فريزرها اين امکان را براى قايقها و ماهى گيران ايجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانيترى را روى آب بمانند.
اما ژاپنيها مزه ماهى تازه و منجمد را متوجه مى شدند و مزه ماهى يخ زده را دوست نداشتند.
بـنابرايـن شرکتهاى ماهى گيرى مخزنهايى را در قايقها کار گذاشتند و ماهيها را در مخازن آب نگهدارى مى کردند.
ماهيها پس از کمى تقلا آرام مى شدند و حرکت نمى کردند. آنها خسته و بى رمق، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنيها هنوز هم مى توانستند تفاوت مزه را تشخيص دهند.
زيرا ماهيها روزها حرکت نکرده و مزه ماهى تازه را از دست داده بودند.
باز هم ژاپنيها مزه ماهى تازه را نسبت به ماهى بى حال و تنبل ترجيح مى دادند.
پس شرکتهاى ماهى گيرى به گونه اى بايد اين مساله را حل مى کردند.
آنها چطور مى توانستند ماهى تازه بگيرند ؟
 
اگر شما مشاور صنايع ماهى گيرى بوديد چه پيشنهادى مى داديد؟
چطور ژاپنيها ماهيها را تازه نگه مى دارند؟
بـراى نـگه داشـتن مـاهـى تازه شرکتهاى ماهى گيرى ژاپن هنوز هم از مخازن نگهدارى ماهى در قايقها استفاده مى کنند اما حالا آنها يک کوسه کوچک به داخل هر مخزن مى اندازند.
کوسه چند تايى ماهى مى خورد اما بيشتر ماهيها با وضعيتى بسيار سرزنده به مقصد مى رسند. زيرا ماهيها تلاش کرده اند. 
توصيه:
• به جاى دورى جستن از مشکلات به ميان آنها شيرجه بزنيد.
• از بازى لذت ببريد.
• اگر مشکلات و تلاشهايتان بيش از حد بزرگ و بيشمار هستند تسليم نشويد، ضعف شما را خسته مى کند. به جاى آن مشکل را تشخيص دهيد.
• عزم بيشتر و دانش بيشتر داشته و کمک بيشترى دريافت کنيد.
اگر به اهدافتان دست يافتيد اهداف بزرگترى را براى خود تعيين کنيد.
• زمانى که نيازهاى خود و خانواده تان را بر طرف کرديد براى حل اهداف گروه، جامعه و حتى نوع بشر اقدام کنيد.
• پس از کسب موفقيت آرام نگيريد. شما مهارتهايى داريد که مى توانيد با آن تغييرات و تفاوتهايى را در دنيا ايجاد کنيد.
در مخزن زندگيتان کوسه اى بيندازيد و ببينيد که واقعاً چقدر مى توانيد دورتر برويد.
اين مساله را رون هوبارد در اوايل سالهاى ١٩٥٠ دريافت.
«بشر تنها در مواجهه با محيط چالش انگيز است که به صورت غريبى پيشرفت مى کند.»
 
با تشکر ازاستاد خوبم آقای زین العابدینی برای این مطلب خیلی قشنگ
+ نوشته شده توسط افکایی باب راس(bob ross) در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 15:59 |

آزمون كارشناسي ارشد كتابداري عصر روز پنج شنبه سي و يكم خرداد ماه همزمان در سراسر كشور برگزار شد. افكايي ها هم در اين آزمون شركت كردند. سطح سختي و آساني سوالات همواره امري نسبي بوده كه در اين آزمون هم صدق مي كند. 

داوطلبان به ۱۵۰ سوال از مباحث: دانش كتابداري، اطلاع رساني، زبان فارسي و زبان انگليسي در مدت زمان ۱۳۰ دقيقه پاسخ دادند.

حاشيه: آنچه قبولي در اين آزمون را سخت جلوه مي دهد، تعداد كم ظرفيت پذيرش مي باشد(در مجموع ۱۴ نفر كه بالغ بر نيمي از آن سهميه كاركنان مي باشد). 

+ نوشته شده توسط افکایی بادر ملیح(baadare malih) در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 0:8 |