تبليغاتX
وبلاگ گروهی افکا
اندر حکایت شیخ الشیوخ

روزی شیخ الشیوخ شیخ بزرگ شیخ الدیر شیخ العرب که او اینهمه است به مجلس ما درآمدی.به بحر مکاشفت فرو رفتی و اذکاری به زبان بیگانه بر زبان براندی که درک آن برای ما سخت می نمودی: اکسپلوشن اینفورمیشن اکسپلوشن اینفورمیشن اکسپلوشن... گفتیم یا شیخ این چه اوراد است که شما را به چنین سماع صوفیانه آورده است؟ ناگهان سر از جیب مراقبت به در آورد و به فریاد بگفت "بهراسید! بهراسید!  شما را هشدار میدهم که روز واقعه نزدیک است" گفتیم یا شیخ این چه روزی است که چنین هول انگیز مینماید. بگفتا روزی است که اطلاعات به مثابه کوه اتشفشانی فوران میکند و موج انفجار اطلاعات تمانی رهروان طریقت را به رعشه افکند!

گفتیم این مهم از کجا میدانید نگاهی به ما بیفکند و آهی از سر درد کشید وبگفت: با آنکه میدانم فاش کردن رموز گناهی است سنگین اما فاش میکنم این راز را تا بدانید که در پس هشدار من واقعه ایست عظیم" آنگاه زمزمه کردی " مرا در آی اس آی مقامی(به ضم میم) است که چون واقعه ای نزدیک شود به من الهام کنند"

آنگاه شرمگین از فاش کردن این راز به کنج خانقاه پناه ببرد و تا در خان هشتم عرفان با استفاده از گفتگوی تمدنها  راهی برای حل این عظیم بیابد و اذکار او سالهاست در ذهن ما جاریست...  

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 16:27 |
تقدیم به فرشته ای که زیستن در زمین را تجربه کرد!

رفت !مثل خاطره ای گنگ که از کنارت میگذرد.مثل دستهایی که دیگر به دیدار دستهای تو نمی آید .

رفت! خسته از تردیدی سخت میان ماندن و رفتن.

دست تقدیر ناقوس مرگ را نواخت!

گفتیم مرو ! برای خدا یک نفس بمان! خندید و رفت. پرواز را برگزید تا بدانیم آنهمه زیبایی وقتی به زمین بسته شده و جریان ندارد به کار نمی آید.

در پاسخ به تمام هیاهو و غوغای زندگی....

رفت...

         آرام.....

                 آرام.....

                           آرام......

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 16:6 |
اندر حکایت شیخ ابو حمید

روزی الطاف رحمت بر ما فرود آمد وشیخ بر مجلس ما وارد شدند و دریچه های علم را یکی یکی گشودند. در فیه ما فیه مولانا از شیخ ادب سعدی سخن راند و در اشعار آقای حافظ از دلاوریهای رستم و افراسیاب داد سخن دادند.به گونه ای که به اشارتی از وی مجلس به همهمه آمد و هیاهوی حضار سقف دیر را لرزاند.از خواب غفلت بعد از ظهر بجستم و بگفتم یا شیخ این چه حالت است بگفتا "علم ثابت نموده که جماعت دانشجو پس از نیم ساعت شروع میکند به نفهمیدن" من از این همه لطف و سخاوت و بزرگواری وی به حیرت آمدم چرا که این جماعت از همان دقیقه اول نفهمیده بود و رموز را درنیافته بود مرا حالتی برفت و ساعتها بگریستم...

اندر حکایت آزمونهای شیخ!

روزی شیخ ما در بحر مکاشفه فرو رفته بود ناگهان ما را از یک بلای آسمانی آگاه نمودند و فرمودند که آزمونی سخت در پیش است به دنبال من آیید در کوی و برزن به دنبال شیخ روان گشتیم و به مجلس آزمون وی وارد شدیم.مراحل آزمایش را پشت سر گذاشتیم و غرق مسرت از مجلس بدر آمدیم آزمونی بود بسی سخت و نتیجه ای بداد شگفت آور!چرا که هدف شیخ از آزمودن ما این بود که آیا جواب غلط هر سوال را میدانیم یا نه؟و در هیچ یک از ما فراست دریافتن این عظیم نبود!!!!!!!!!!دی شیخ بار دیگر ما را به شیوه خویش بیازمود و سوالها بداد از نیاموخته های ما تا بر ما ثابت شود که هنوز نمیدانیم پس از دریافت این نکته نعره ها بزدیم به حالتی که تمام مراقبان مجلس به سماع آمدند اما چه سود شیخ به چشم بر هم زدنی رفته بود و ...

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 20:42 |

اندر حکایت شیخ ابو امیر

روزگاری می شد که دیار ما در غفلت فرو رفته بودی و عرفان و حکمت از دلهای ما رخت بسته بودی. همه دست به دامان شیخ الشیوخ(شیخ العرب) شدیم تا حکیمی برای دلهای آفت زده مان بیاورد. شیخ بزرگ خواسته ما را اجابت نمودی و پشمینه پوشی از دیر مغان در مجلس ما فرود آمدی.جسمش از ریاضت سخت رنجور و روحش از هفت دولت آزاد. ما را به عالمی فرای عالم انسانی که به عنوان مرحله هشتم عرفان افزون گشته بودی آشنا کردندی. ما را به عالم اینترنت ببرد و از افسانه اسکوپوس حکایتها بر ما بخواندی. از تواناییهای شیخ ما همین بس که با قدرت طی الارض خویش مسافت دیر ما تا دیر روبه رو را به ثانیه ای می رفت و باز می گشت. افسوس که زمان ما اندک بود و ما غافل. چرا که شیخ به علت کهولت سن از دیر ما گریختند تا در جمع پروانگان دیر خویش گرد شمع دانش بسوزند و ما در فراقش سالها بگریستیم.

اندر حکایت شیخ زین العباد

روزی شیخ بزرگ بر ما رحمت آورد و شیخی از شیوخ دیر روبرو را برای آموزش ما فرابخوندند. شیخ بیامد خسته از راه با مرکبی سرخ موی و خاک آلود که اگر تا آن زمان دبلیو اچ او آن را توقیف ننموده بودندی از کرامات شیخ ما می بودندی. به لب گشودنی آتش در جان خستگان زدند و ندا دادندی که "به دره بیفکنید رایانه های بیشعور را "و به دیار نامعلومی گریختند. رد او را در ایالت جی یافتیم و به دیدارش شتافتیم گرداگردش حلقه ای بزدیم، تخمه ای بشکستیم و پیاله ای چای بنوشیدیم. شیخ کرامات خویش را بدرقه راه نمودی و ما به دیار جندی شاپور بازبگشتیم و از گرمای طاقت فرسای آن در آتش هجران شیخ بسوختیم.

و حکایات شیوخ ما ادامه دارندی...

 

+ نوشته شده توسط افکایی کاسپاروف(kasparof) در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:36 |