تبليغاتX
وبلاگ گروهی افکا

      Drink Warm With Meal

A very good article which takes two minutes to read.. Sent by a friend who had about 25 or 30 years in the field

with such emergencies....I'm sending this to persons I care about.......why not do the same ?????

Heart Attacks And Drinking Warm Water
 

cid:1.248652623@web38905.mail.mud.yahoo.com


This is a very good article. Not only about the warm water after your meal, but about 
cid:2.248652623@web38905.mail.mud.yahoo.comHeart Attacks . The Chinese and Japanese drink hot tea with their meals, 
not cold water; maybe it is time we adopt 
their drinking habit while eating. 
cid:3.248652623@web38905.mail.mud.yahoo.com
For those who like to drink cold water, 
this article is applicable to you. 
It is nice to have a cup of cold drink 
after a meal.

However, the cold water will solidify the oily stuff that you have just consumed. It will slow down the digestion. Once this 'sludge' reacts with the acid, it will break down and be absorbed by the intestine faster than the solid food. It will line the intestine. Very soon, this will turn into fats and lead to cancer . It is best to drink hot soup or warm water after a meal.

Common Symptoms Of Heart Attack...

A serious note about heart attacks - You should know that not every heart attack symptom is going to be the left arm hurting . Be aware of intense pain in the jaw line .
You may never have the first chest pain during the course of a heart attack. Nausea andintense sweating are also common symptoms. 

60% of people who have a heart attack while they are asleep do not wake up. Pain in the jaw can wake you from a sound sleep. Let's be careful and be aware. The more we know, the better chance we could survive. 

cardiologist says if everyone who reads this message sends it to 10 people, you can be sure that we'll save at least one life. Read this and send it to a friend. It could save a life. So, please be a true friend and send this article to all your friends you care about.

I JUST DID.

 

 

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:18 |

ایا خطرات استفاده از کولر خودرو را می دانید؟


لطفا"
بلافاصله بعد از وارد شدن به داخل خودرو سیستم تهویه هوا را روشن نکنید.
پس از وارد شدن به داخل خودرو، پنجره های خودرو را پایین کشیده و صبر کنید تا هوای داخل خودرو عوض شود، بعد ازچند دقیقه می توانید سیستم تهویه مطبوع خودرو را روشن نمایید.
ایا می دانید دلیل انجام این کار چیست؟
بر اساس تحقیقات صورت گرفته ، داشبورد ، صندلی وسیستم تهویه هوای خودرو از خود گازبنزن ساطع می کنند که یک گازبسیار سمی و سرطانزاست( حتما" بارها بویی شبیه
پلاستیک گرم شده را در خودرویتان احساس کرده اید ،این همان بوی گاز سرطانزای بنزن است.) علاوه بر سرطانزایی ، گاز بنزن به استخوان ها اسیب رسانده ( مسمومیت استخوان ها) ونیز باعث ابتلا به انومیا (نوعی از سرطان خون مربوط به گلوبولهای قرمز خون) و کاهش سطح گلوبولهای سفید بدن می گردد.همچنین تماس طولانی مدت با این گاز سمی باعث ابتلا به لوکمیا (نوع دیگری از سرطان خون مربوط به گلوبولهای سفید خون) ودر مواردی همزمان با افزایش ریسک ابتلا به سرطان باعث سقط جنین در خانمها نیز می گردد.

جالب است بدانید:
میزان سطح قابل قبول بنزن در هوای ازاد حدود 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد،در حالیکه میزان بنزن موجود در داخل یک خودروی پارک شده با پنجره های بسته بین 200تا 400 میلی گرم می باشد.حال اگر این خودرو در فضای باز و زیر نور خورشید در دمای بالای 60 درجه فارنهایت پارک شده باشد سطح بنزن موجود در فضای داخل ان بین 2000 تا 4000 میلی گرم بالا می رود که 40 برابر بیشتر از سطح قابل قبول ان می باشد.
افرادیکه سوار خودرویی با پنجره های بسته می شوند بطور اجتناب ناپذیری در معرض تنفس پی در پی و بیش از اندازه این گاز مهلک و سمی قرار می گیرند.

علاوه بر موارد ذکر شده بالا بنزن گازیست که :
کلیه ها و کبد را تحت تاثیر قرار داده و از همه خطرناکتر اینکه بدن انسان به سختی می تواند این ماده سمی و خطرناک را دفع نماید.

((پس دوستان عزیز قبل از سوار شدن داخل خودرو، پنجره ها و درب خودرویتان را باز نمایید و بگذارید هوای سمی و زهرالود انباشته شده داخل اطاق خودرو خارج گردد، به عبارت دیگر این ماده سمی را از فضای خودروی خود بیرون برانید.))

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 16:17 |
سلام چند نکته که به دوباره خواندنش می ارزد. شاد باشید.   

1.     با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.  

2.     با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.  

3.     از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد. 

4.     تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.  

5.     از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.  

6.     بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.  

7.     کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن. 

8.     از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.  

9.     ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.  

10.   از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت...

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:8 |

چون متن مطلب قابل ذخیره شدن نبود کل اون رو به صورت عکس براتون گذاشتم.

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:42 |
سلام
این متن رو در ایمیل خودم دیدم و برای چند نفری هم فرستادم
دوست داشتم برگشتنم به وبلاگ حتی برای زمانی کوتاه (کسی از بعد خودش خبر نداره) رمانتیک تر و پر فایده تر برای برای دوستانم باشه.
از اینکه تا الان اخراجم نکردین هم متشکرم.
 
کارمای نیک
این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب است.. بخوانید و سرخوش گردید. مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد. این پیام را وانگذار. متن را باید حد اکثر ظرف 96 ساعت از دستان شما به دیگری برسد. در آن صورت، شما خبری بس خوش دریافت خواهید کرد. این قانون برای همگان صادق است؛ با هر دین و مذهب و طرز فکری؛ حتیٰ اگر شما اصلا خرافاتی نباشید و به این حرفها دل ندهید

  به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

 قتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

 این سه میم را از همواره دنبال کن:

3ـ1ـ محبت و احترام به خود را

3ـ2ـ محبت به همگان را

3ـ3ـو مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

 به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

 اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

 به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

 وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفت آن خطا بردار.

بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

 چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

10ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی...

12ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

14ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

15ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

16ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

17ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آوردهای

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

اگر می خواهی زندگیت عوض شود، این متن را به حداقل 5 نفر برسان.

0ـ4 نفر: زندگیت به مرور بهتر خواهد شد.

5ـ9 نفر: زندگیت آن سان وفق مراد توست، خواهد گشت.

10ـ14 نفر: شما حد اقل سه خبر خوش غیر منتظره در 3 هفتۀ آینده خواهید شنید.

15 نفر و بیشتر: زندگی شما به نحوی زیاد و غیر قابل انتظار دگرگون خواهد شد و کارها همه آن سان که دوست می داری خواهد

 شد.

این پیام را همین جوری رها نکنید.... این متن را باید حداکثر تا 96 ساعت از دستان شما خارج گردد. شما خبر خوش غیر منتظره ای

 دریافت خواهی کرد

در حین ویرایش این مطلب داشتم به اشعار مولانا با صدای شاملو گوش می دادم

در وفا نیست کس تمام استاد    پس وفا از وفا بیاموزم


 

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 12:42 |
چنان ز غیر تو٬ بیگانه وار می گذرم

که گر به خویش رسم٬ از کنار می گذرم

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 16:3 |
 
 
کامران فانی
کامران فانی می گوید که اصولا آدم پرکاری نیست
کامران فانی از مترجمان بنام ايران بيشتر اهل کتابداری است. قرار بود اوايل تير ماه در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی بزرگداشتی برای او برگزار شود اما این مراسم لغو شد. او عضو هیأت علمی کتابخانه ملی و عضو شورای عالی مشاوران اين کتابخانه است. چند سال در رشته کتابداری تدريس کرده و در تأليف و تدوين چند دائرة المعارف شرکت داشته است.

عضو شورای عالی دائرة المعارف بزرگ اسلامی است. يکی از سه سرپرست دائرة المعارف تشيع است. سرپرستی دائرة المعارف دمکراسی را که در سه جلد منتشر شده بر عهده داشته است. دانشنامه کودکان و نوجوانان به سرپرستی او منتشر شده است. در اينجا اما بحث ما با او درباره ترجمه است. بنابراين نه درباره دائرة المعارف ها بلکه درباره ترجمه و غنايی که در زبان فارسی بر اثر ترجمه پيدا شده سوال خواهيم کرد.


می دانم که شما نخست وارد دانشکده پزشکی شده بوديد. سه سال اول را هم گذرانده بوديد. پزشکی چه عيبی داشت که آن را واگذاشتيد و به ادبيات روی آورديد؟

کامران فانی: وقتی شما در شهرستان باشيد و شاگرد زرنگی هم باشيد و همه انتظار داشته باشند که در پزشکی قبول شويد، به راهی می افتيد که خيلی هم درباره آن فکر نکرده ايد. بعد وقتی وارد دانشکده شديد می بينيد که اين چيزی نبوده که دنبالش بوده ايد. البته بيشتر افراد وقتی در مسيری افتادند ادامه می دهند، اما يک عده هم تأمل می کنند. من هر وقت از دانشکده پزشکی بيرون می آمدم و از کنار دانشکده ادبيات رد می شدم، سری به دانشکده ادبيات می زدم. درس استادان را می ديدم که مثلا جلال همايی اين را درس می دهد، دکتر ذبيح الله صفا اين را درس می دهد، دکتر خانلری اين را درس می دهد. آن درس ها و استادان را که می ديدم فکر می کردم دارم وقتم را در دانشکده پزشکی تلف می کنم.

به هر حال زمانی می رسد که آدم بايد تصميم بگيرد در آينده می خواهد چه کار کند. اين بود که يک تصميم ناگهانی گرفتم و هيچ هم پشيمان نيستم. چون اگر پزشک هم می شدم حتما مورخ تاريخ پزشکی می شدم. يادم می آيد در دانشکده پزشکی، کتابهای دورۀ دارالفنون را می گرفتم تا ببينم آنها چه می خواندند. تنها استادی هم که خيلی به او علاقه مند بودم دکتر حسين گل گلاب بود که به ما گياه شناسی درس می داد ولی سر کلاس هميشه از خاطرات گذشته و زمانی که در دارالفنون بود می گفت و من خيلی به صحبت های او علاقه مند بودم و سوالهای تاريخی از او می کردم.

اين نکته را هم بگويم که وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری را که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل رمان و شعر نو بودم. اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود. البته وظيفۀ دانشکده ادبيات هم نبود که اينها را درس بدهد. بايد به سنت ادبی می پرداخت. ولی به هر حال ناراضی هم نيستم چون لازم است که شما گذشته را بخوانيد. چه بسا که تدريس ادبيات مدرن خيلی هم لازم نبود. درس های دانشکده ادبيات باعث می شد که شما مايه ای از ادبيات گذشته داشته باشيد. می ارزد که آدم وقتش را بگذارد که با ادبيات غنی گذشته آشنا شود و زمينه اش را پيدا کند. بعد می تواند دنبال کارهای نوتر برود. هرچند برای رفتن به دنبال ادبيات نو، لزوما نبايد به دانشکده رفت. شاملو مگر دانشکده رفته بود؟ به هر حال بعد از اينکه ليسانس ادبيات گرفتم تصميم گرفتم که ديگر اين رشته را ادامه ندهم. بهاءالدين خرمشاهی هم درست همين کار را کرد. بعد از يک سال که در دانشکده پزشکی دانشگاه ملی بود، به دانشکده ادبيات کوچ کرد. بعد از دوره ليسانس ما هر دو تصميم گرفتيم که ديگر گرد دانشکده ادبيات نگرديم. من هم چون به کتاب علاقه مند بودم فکر کردم رابطه ام را با کتاب حفظ کنم و بروم کتابداری بخوانم. به همين جهت برای فوق ليسانس رفتم به رشته کتابداری.

 وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل شعر و رمان بودم اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود
 
کامران فانی

دوره دکتری شما هم همينطور؟

من برای دورۀ دکتری دو سال رفتم انگلستان، ولی ادامه ندادم. راستش اين است که چيزی به من اضافه نمی کرد. آن زمان تازه داشت موضوع اطلاع رسانی به کتابداری اضافه می شد. کتابداری سنتی داشت مدرن تر می شد. استفاده از کامپيوتر و ابزارهای جديد الکترونيک داشت چهرۀ کتابداری را عوض می کرد.

شما کجا متولد شده ايد؟ کجا درس خوانديد و کجا زبان ياد گرفتيد؟

من در ۱۳۲۳ در دارالجنه قزوين متولد شدم. دارالجنه يعنی يکی از درهای بهشت! حديث معروفی هم دارد. دورۀ دبستان و دبيرستان را در آنجا گذراندم. بعد از اينکه ديپلم گرفتم به تهران آمدم و وارد دانشکده پزشکی شدم.

قبل از دريافت ديپلم در قزوين زبان می خوانديد؟

من فوق العاده به زبان علاقه مند بودم و بايد بگويم که نقش معلم زبان ما هم در اين زمينه بسيار زياد بود و سبب شد من زبان ياد بگيرم. دکتر بقايی – معلم ما - زبان دان برجسته ای بود. در انگليس تحصيل کرده بود. دبيران تهرانی ترجيح می دادند دوره کوتاه خدمت خارج از مرکز خود را در شهرهای نزديک تهران مانند قزوين بگذرانند و ايشان ترجيح داده بود به قزوين بيايد. او روش جديد آموزش زبان را در پيش گرفت. روش مکالمه را آورد و تلفظ درست را آورد و چون متوجه شد که من بيشتر از بقيه زبان می دانم خيلی تشويقم کرد. يادم هست تابستان ها که تعطيل بوديم کار من شده بود خواندن کتابهای ساده شده زبان انگليسی. کتابهای درسی را هم طبعا می خواندم، ولی در کنارش کتابهايی را که ايشان معرفی می کرد می خواندم. تابستانها که به تهران می آمديم به انجمن ايران و آمريکا می رفتم. من کلاس يازده بودم که از انجمن ايران و آمريکا ديپلم زبان گرفتم. به راحتی کتاب انگليسی می خواندم. زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود.

راه ديگری که من همان موقع در پيش گرفتم – و فکر می کنم راه موفقی است – اين بود که يکی دو کتاب ترجمه شده را برداشتم و با اصل مقايسه کردم. اين هم فوق العاده کمک می کرد. به همين جهت من وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم کتابهای علوم پايه را که ديگران به فارسی می خواندند من به انگليسی می خواندم.

مدرسۀ شما در قزوين مدرسه خاصی بود؟ مثل البرز تهران يا مدرسه معمولی بود؟

در ۱۳۲۷ در قزوين مدرسه فوق العاده خوبی تأسيس شده بود به نام مدرسه محمد رضاشاه. اين مدرسه، مدرسه مدرنی بود. بخصوص دوره دبيرستان آن را می گويم. برای کلاس فيزيک آزمايشگاه فيزيک داشتيم. کلاس شيمی آزمايشگاه داشت. خوب يادم هست که دبير فيزيک ما مقداری وسايل آزمايشگاه از تهران خريده بود که کاتالوگ آنها به زبان انگليسی بود. من کلاس ده يازده که بودم خيلی از اينها را ترجمه می کردم. مثلا کلاس زيست شناسی ما اسکلت داشت و همان سالهای که مسابقه ای برگزار شده بود و من برای مسابقه به مدرسه البرز تهران آمدم، ديدم که دبيرستان ما از البرز چيزی کم ندارد.

سطح زبان آن هم به همين نسبت بالا بود؟

بله، سطح زبانش هم بالا بود. بخصوص با دبيرهای خوبی که داشتيم. همان طور که گفتم يک علتش اين بود که دبيرهای با سابقه ای که بايد مدتی را در خارج از تهران درس می گفتند، به قزوين می آمدند. مثلا ادبيات ما را شمس آل احمد درس می داد که آن موقع آدم مدرنی به حساب می آمد. غرضم اين است که دبيران خوبی داشتيم. دبيرستان ما کتابخانه خوبی داشت. من در کتابخانه کار می کردم و چون خطم هم خوب بود پشت کتابها را می نوشتم و برچسبی درست کرده بوديم که آن نوشته ها را پشت کتابها می چسبانديم. اولين کار من در کتابخانه، در کتابخانۀ همين دبيرستان محمد رضاشاه در قزوين بود.

گويا به زبان عربی هم خيلی علاقه مند بوده ايد. يادم هست در جايی گفته ايد که بديع الزمان کردستانی معلم خوبی بود و شما بسيار از او آموخته ايد.

 زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود
 
کامران فانی

دورۀ دبيرستان مقداری عربی می خوانديم. من چون علاقه مند بودم بيشتر از مقدار معمول می خواندم. ولی وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم متوجه شدم که آموختن ادبيات فارسی بدون دانستن زبان عربی – لااقل مقدمات آن - ممکن نيست. همان موقع شروع کردم به خواندن زبان عربی. اولين استاد ما هم دکتر مهدی محقق بود که خيلی روی من تأثير گذاشت. زبان عربی را با شعر درس می داد. چند بيت شعر عربی روی تخته سياه می نوشت، معنی می کرد، معنی تک تک لغات را می گفت، تجزيه و ترکيب می کرد و .... ما هم شعر را ياد می گرفتيم که معمولا شعر خوبی بود، هم با صرف و نحو عربی آشنا می شديم. ولی بزرگترين تأثير را استاد عبدالحميد بديع الزمانی کردستانی روی من گذاشت. اعجوبه ای بود. در حق ايشان خيلی ظلم شد. هيچ وقت هم استاد دانشگاه نشد. به حالت روزمزد تدريس می کرد. اهل سنت بود. اهل کردستان بود. تسلط بی نظيری بر زبان عربی داشت. حافظه اش حيرت انگيز بود. بعدها از افراد مهمی مانند دکتر مهدی محقق و دکتر مهدوی دامغانی که من از شاگردانشان بودم شنيدم که در ايران بی نظير است. در واقع شوری در آدم ايجاد می کرد که اين زبان را چگونه بايد ياد گرفت. در شروع کلاس می گفت هر سوالی داريد بپرسيد. حتا سوال های فارسی را هم که می پرسيديم بلافاصله می گفت که مثلا اين بيتی که پرسيديد مال فلان کتاب است. يک بار من بيتی خواندم گفت اين غلط چاپی دارد. چرا تصحيح نکرديد. ايشان خيلی تأثير گذاشت.

البته اين را هم بگويم که همان روش انگليسی را برای فراگيری زبان عربی هم به کار بردم. يعنی به زبان عربی رمان و داستان می خواندم. اولين کتابی که خواندم « الايام » طه حسين بود که مرحوم حسين خديو جم با عنوان « آن روزها » ترجمه کرده است. زندگينامۀ طه حسين است و فوق العاده شيرين نوشته شده است. من هم لذت يک کتاب ادبی را از آن می بردم و هم اينکه با دقايق زبان عربی آشنا می شدم.

حسين خديو جم هيچ وقت معلم شما بود؟

نه، هيچ وقت معلم من نبود اما من خاطره ای از ايشان دارم که برای شما می گويم. بعد از انقلاب بهترين جايی که می توانستيم کار کنيم کتابخانه ملی بود. آقای خديو جم هم آنجا بود. کارمند کتابخانه ملی بود. وقتی اولين بار مرا ديد گفت خوب جايی آمدی. گفتم چطور؟ گفت اينجا آدم هيچ کاری ندارد، می نشيند کتابش را می خواند. گفتم آقای خديو جم اين سيستم فرانسوی است، در سيستم آمريکايی، کتابدار بايد کار کند. بعد از اينکه دائرة المعارف تشيع درست شد ايشان هم می آمد و هر دوشنبه آنجا هم ايشان را می ديدم. ايشان هم روی من خيلی تأثير گذاشت. تأثيرش اين بود که مترجم عربی هم می تواند مترجمی باشد مثل مترجم فرانسه و انگليسی، يعنی درست به فارسی ترجمه کند. چون در قديم ترجمه عربی با همانا و هر آينه و اين جور چيزها توام بود و زبان امروزی را در ترجمه کمتر به کار می بردند. مترجم های جديد مثل ايشان و آقای آيتی باعث شدند که ما با ادبيات معاصر عرب آشنا شويم.

شما هيچ کتابی از عربی ترجمه کرده ايد؟

کتاب نه، ولی مقاله ترجمه کرده ام. از آن جمله مقاله ای که خيلی مورد توجه قرار گرفت. من در دوره ای خيلی به بيوگرافی نويسی در ايران علاقه مند شدم. يعنی در واقع به اتوبيوگرافی يا زندگينامه های خودنوشت. می دانيد که اين کار در ايران رسم نبوده و تعداد زندگينامه های خودنوشت خيلی کم است. مال ابن سينا خيلی معروف است، غزالی هم زندگينامه دارد ولی به هر حال تعدادشان کم است. من داشتم جستجو می کردم که ببينم وضع زندگينامه های خودنوشت در ايران چگونه بوده است. برخوردم به زندگينامه ای که سيد نعمت الله جزايری از خودش نوشته است. او از دانشمندان قرن يازدهم و معاصر علامه مجلسی بود. در تدوين بحار الانوار هم خيلی موثر بود. او زندگينامه ای از خود نوشته است فوق العاده شيرين و جذاب. من فکر می کنم اگر او در قرن ما زندگی می کرد حتما داستان نويس خوبی می شد. من اين زندگينامه را ترجمه کردم که در مجله نشر دانش چاپ شد. مجموعاً پانزده بيست صفحه. اينکه کجاها بوده و چطور وارد ايران شده. اهل هويزه بود. وقتی وارد ايران شد اصلا فارسی نمی دانست. خودش می گويد که من و برادرم وقتی وارد شيراز شديم می خواستيم مدرسه منصوريه را پيدا کنيم. برادرم می گفت منصوريه، من می گفتم کجاست. فقط "کجاست" را بلد بود.

 من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود
 
کامران فانی

چرا کتابی از عربی ترجمه نکرديد؟

من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود. البته من هيچ وقت تسلط زبان انگليسی را بر عربی نداشتم. هميشه فکر می کردم که متون عربی را بشود ترجمه کرد اما متون جديد را نه. اصولا هم علاقه من به زبان عربی به خاطر متون کلاسيک بود نه ادبيات جديد آن. کار من هم نبود. اما فکر می کنم اگر شيوه های ترجمه را از يک زبان ياد بگيريد بطوری که ملکه ذهن تان بشود، طبعا از زبان های ديگر هم خيلی راحت تر می توانيد ترجمه کنيد. يعنی آدم تجربه هايش را در ترجمه از يک زبان، در مورد زبان های ديگر که تسلط کمتری بر آنها دارد می تواند به کار بگيرد. در مورد مترجمان دو سه زبانۀ ما می بينيد که معمولا آنها به يک زبان تسلط بيشتری دارند.

خيال می کنم در خاطرات عبدالرحيم جعفری ديده ام که از شما ياد کرده بود که سالهای قبل از انقلاب در انتشارات امير کبير در بخش ويرايش کار می کرديد. شايد از اولين کسانی باشيد که در آن سازمان در بخش ويرايش کار کرده ايد. آيا کتابهايی که ترجمه می کرديد بيشتر سفارش اميرکبير بود يا خودتان انتخاب می کرديد؟

عرض شود اولين ترجمه ای که من کردم نمايشنامه « مرغ دريايی » آنتوان چخوف بود که انتخاب خودم بود. وقتی سال دوم سوم دانشکده بودم، انگليسی اش را خواندم و خوشم آمد که ترجمه کنم. بعد از ترجمه نشستم پاک نويسی زيبايی از آن تهيه کردم و پرسوناژ ها را با خط قرمز نوشتم. ديگر نمی دانستم چه کار بايد بکنم. هيچ ناشری نمی شناختم. استادان ما در دانشکده ادبيات هم از چهارصد پانصد سال پيش اين ورتر نمی آمدند. تنها استادی که اين سوتر می آمد دکتر محمد جعفر محجوب بود که به ما سبک شناسی درس می داد. او از داستايوسکی چند کار ترجمه کرده بود و آدم مدرنی بود. رفتم پيش ايشان گفتم استاد من يک کتاب ترجمه کرده ام. گفت چی ترجمه کرده ای؟ گفتم مرغ دريايی آنتوان چخوف. گفت به به، ببينم. دادم به ايشان. دو سه هفته گذشت هيچ خبری نشد. رفتم گفتم استاد اين کتاب من چه شد؟ گفت کدام کتاب؟ به يادش آوردم. گفت ها! يک چيزی می نويسم به ناشری که چاپش کند. فکر می کنم نخوانده بود ولی به هر حال اين لطف را کرد.

به انتشارات انديشه نوشت که چند نفر از روشنفکران از جمله خود دکتر محجوب درست کرده بودند. مهندس انصاری بود که جنگ و صلح را ترجمه کرده بود. دکتر احمدی بود که خوشه های خشم را ترجمه کرده بود. همه چپ بودند. نشر انديشه، نشر روشنفکری آن زمان بود. رفتم آنجا پيش پدر دکتر احمدی که مسئول انتشارات بود. پير مرد خوش برخوردی بود. گفت به به چه کار خوبی کردی. برو يک بار ديگر هم از روی اين پاک نويس کن. من هم آمدم با علاقه يک بار ديگر از اول تا آخر پاک نويس کردم. وقتی بردم گفت برو برای انتشارش اجازه بگير. گفتم از کجا؟ گفت از اداره نمايش. رفتم آنجا پرسيدم گفتند اجازه نمی خواهد. آن وقت ها هنوز دستگاه مميزی درست نشده بود. در راهرو که می گشتم آقای محمد علی کشاورز - بازیگر معروف – را ديدم. گفت اگر بخواهی نمايشنامه را اجرا کنی بايد اجازه بگيری وگرنه برای چاپ اجازه نمی خواهد، ولی من خوشم می آيد آن را بخوانم. از چخوف خوشش می آمد. دادم ايشان خواند و در واقع اولين ويراستار من شد. اين اولين کتاب من بود. آن موقع بيست و يکی دو سالم بود.

 بعدها بخش ويرايش انتشارات اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف امير کبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاورميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد
 
کامران فانی

پس از آن چون به چخوف علاقه مند شده بودم نمايشنامه « سه خواهر » او را هم با همکاری سعيد حميديان ترجمه کردم. به هر حال چون من خودم کتابشناس بودم يادم نمی آيد که ناشری به من پيشنهاد ترجمه کرده باشد. در واقع آن مقداری که من ترجمه کرده ام همه پيشنهاد خود من بوده است.

دربارۀ اميرکبير هم توضيح بدهم که برنامه ريزی آقای جعفری اين بود که انتشارات اميرکبير نشر مدرن تر و گسترده تری بشود. برای اين سعی می کرد عده ای از جوانها را جذب کند. من هم که با رضا جعفری - پسر ايشان - آشنا بودم، همراه با خرمشاهی به آنجا رفتم. آقای جعفری پيشنهاد کرد که تمام وقت در آنجا کار کنم. پرسيد چقدر حقوق می گيری. گفتم. گفت من دو برابر به شما می دهم، بيمه تان هم می کنم، تمام وقت به انتشارات بياييد. من گفتم نه، بعد از ظهرها می آيم. يک بخش ويرايش درست کرد و به آنجا رفتيم. گفت چيزی که ما نياز داريم اول مسأله انتخاب کتاب و بعد پيدا کردن مترجم است. از همه مهمتر اينکه کتاب که ترجمه يا تأليف شد بايد بيايد اينجا و ويرايش شود. در آن سالها ويرايش به همت موسسه فرانکلين در ايران جا افتاده بود. مسئول بخش ويرايش هم رضا جعفری بود. عبدالرحيم جعفری تمام اختياراتش را در اين مورد به پسرش داده بود. کتاب را انتخاب می کرديم و کارهايش را انجام می داديم و آخر سر، آقای جعفری خودشان به کتاب نگاهی می کرد. شمی که او از بازار کتاب داشت به او توان اين کار را می داد.

بعدها اين بخش ويرايش اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف اميرکبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاور ميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد. اما انقلاب شد و اميرکبير مصادره و تقريبا تعطيل شد.

۸۰ نفر در بخش ويرايش چه می کردند؟

از ويرايش محتوايی تا ويرايش صوری و غلط گيری همه در بخش ويرايش متمرکز شده بود. حالا اسمش را گذاشته اند بخش توليد. يعنی صفحه آرايی، حروف چينی، گرافيک و ديگر کارهای توليد کتاب در آن بخش متمرکز بود، نه اينکه کار۸۰ نفر صرفا ويرايش متن باشد

(با تشکر از وبلاگ گروهی کتابداران)

منتظر قسمت بعدی باشد

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:31 |
 

دومين همايش كتابداري   و اطلاع رساني پزشكي

 

دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي

 

دانشكده پيراپزشكي

 

 21و22آذرماه 1386

 

 

كتابداري پزشكي و جامعه­ي پزشكي

 

 

محورهاي همايش:

 

·        تاريخ كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

·        آموزش كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

·        نيازهاي اطلاعاتي جامعه پزشكي

·        رده بندي هاي علوم پزشكي

·        جامعه پزشكي و جامعه كتابداري پزشكي

·        كتابداري پزشكي و پزشكي پست مدرن (پزشكي جايگزين-سنتي-كل نگر)

·        ابزارهاي ذخيره و بازيابي اطلاعات پزشكي

·        بانكهاي اطلاعاتي پزشكي

·        رشته هاي موازي و مجاور كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

·        انجمن هاي كتابداري و اطلاع رساني پزشكي

 

مهلت ارسال چكيده مقاله: 15مرداد 1386

 

كسب اطلاعات بيشتر:

 

·        www.medlisa.blogfa.com

·       ايميل:  medlisa_sbmu@yahoo.com

·        تلفن: 09122127431

فرم ثبت نام را از آدرسhttp://www.medlisa.blogfa.com دریافت نمایید. 

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 14:58 |
امروز صبح بعد از عمری یکی از ایمل هامو چک می کردم. دیدم یه نامه از طرف خدا دارمبرام جالب بود  سر صبر خوندمش با خودم فکر کروم که ای بابا همه حرفاش دقیقا عین کارایای منه.گفتم اینو از طرف خدا برای شما هم پست کنم٬ اگه خونده بودین که دوبارش ضرر نداره٬ اما اگه برای شما نیومده٬حتما مطالعه اش کنین تا قبل گله رفع دلتنگی بشه .

يک email از طرف خدا...

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 8:53 |
من همیشه توی خلوت خودم به این فکر می کنم٬ که اگر در مورد تصمیم های زندگیم به من فرصت دوباره بدهند باز همان انتخاب را می کنم یا راه دیگری می رم.

حالا اگر این فرصت در مورد انتخاب رشته به شما دانشجو ها و فارغ التحصیلان کتابداری داده شود شما چه انتخابی می کنید باز هم کتابداری(کتابداری پزشکی هم) یا ... ؟                                                      

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:32 |
چا پار خانه بلدیه طهران خبری آورد که آن برایتان باز گو می کنم.گویا که

بزرگداشت ابر مردی از عالم کتابداری (( کامران فانی)) کنسل گردیده.پس

امروز چهارشنبه کاروانی به سوی محل بزرگداشت گسیل نمی گردد.چرایی

این کنسلی هنوز به زیر ابر مانده است.به محض وزش باد و کنار بردن این ابر

نادانی حقیقت آشکار شده  را برایتان نمایا ن می سازیم

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 11:52 |
ورود خودموتبریک می گم

قدم نورسیده مبارک

از امروز باید بترکونم

نظر بدین یا لا

+ نوشته شده توسط افکایی داوود(davood) در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 10:57 |