افکایی این جا* افکایی اون جا* افکایی همه جا
نمی دونم تا حالا چند بار براتون پیش اومده که واسه مسافرت رفته باشین یه شهر دیگه و با دیدن کتابخونه عمومی به طرفش کشیده بشین... منکه خیلی واسم پیش اومده و این جور موقع ها دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم
تو آبان ماه بود که واسه ماه عسل به اتفاق شوهر محترم رفتیم مشهد.
یه روزی که از صبح حسابی مشغول پاساژ گردی بودیم و نزدیکای ظهر دیگه احساس میکردم پا ندارم و کلی خسته شده بودم همسری پیشنهاد کرد بریم و چند دقیقه ای در بوستانی که از دور دیدیم استراحت کنیم
اولین چیزی که تو اون بوستان(بوستان رز) به چشمم خورد کتابخانه عمومی نواب صفوی بود ....
دیگه بی خیال صندلی و سایه و فضای سبز شدم
یه راست رفتم سمت کتابخونه بعد از گذشتن از در ورودی و دیدن پوستر ها و تبلیغات آشنای نهاد چشمام به دنبال کتابدار میگشت
باور کردنی نبود...
درست می دیدم ...
یه آشنا... این بار یه کتابدار آشنا... یه دوست افکایی ... کلی ذوقیدم ... روبوسی کردیم و...
دیگه خسته نبودم خیلی حالم خوب بود .... همسری چند تا عکس یادگاری ازمون گرفت... لحظاتی چند در کنار هم بودیم و خداحافظی کردیم و رفتیم
حالا اگه گفتین کی بود .........
خانم فاطمه پازوکی
این بود ماه عسل من با طعم کتابداری





از اینکه به وبلاگ ما سر زدید متشکریم.